ماجرای عشق پرسوز ملا محمد جان

https://www.youtube.com/watch?v=btNPceS7EPA

https://www.youtube.com/watch?v=82ca-3cV1gE

https://www.youtube.com/watch?v=5TF1tu0g2QE

 

 

ماجرای عشق پرسوز ملا محمد جان

گرد آوری و تدوین: همایون هوتک

 

ماجرای عشق پرشکوه طالب العلم جوانی بنام ملا محمد جان به دختری از روستای سرحظیره که بنام محلۀ سیچه شهرت دارد قریب پنج قرن است که سینه به سینه و نسل به نسل همچنان نقل می‌شود.  

نوروز برای ملت ما از قرن‌ها به اینطرف همواره گرامی و عزیز بوده است. این میلۀ باستانی و این جشن شادی آفرین در آغاز بهار و طلیعە‌ی سال نو همیشه مبارک و فرخنده، شروع روزهای تلاش و تپش بوده است.

آن روز، نخستین روز بهار بود. دانشمندان، شعرا و امرا همه در کاخ زیبای ارگ هرات گرد آمده بودند تا نوروز شادی برانگیز را به فرمانروای عادل خراسان تبریک گویند و در مراسم تجلیل روز اول سال سهم بگیرند. صحبت های گرم و صمیمانه ادامه داشت که پرده بالا رفت و حاجب خطاب به حاضرین گفت: ”جناب حضرت صاحب قران، اعدل اکرم سلطان بایقرا تشریف آوردند.“ امیر‌علی شیر نوایی وزیر دانشمند او نیز با او همراه بود. همین‌که سلطان حسین بایقرا به جایگاهش قرارگرفت، نورالدین عبدرالرحمن جامی، بزرگترین شاعر و دانشمند هرات، که در میان صدها شاعر و اهل علم مقام بس ارجمندی داشت برخاست و تهنیت سال نو را همراه با قطعه شعری سرود. صدای احسنت بلند شد. شاعران هریک شعر های بهاریە‌ی خود را خواندند و تحفه ها گرفتند. سپس خواجه عبدالله مروارید خبر داد که فارغان مدرسه گوهرشاد برای شرف یابی انتظار می‌کشند. سلطان با چهرە‌ی گشاده اجازه داد تا داخل شوند. شاگردان یکی بعد دیگری داخل شدند. سلطان بدست خود هر نفر را خلعت داد و نوازش فرمود. یکی از جوانان که ریش انبوه و عبای بلند داشت نظر سلطان را جلب نموده و بایقرا از او پرسید: ”جوان، نامت چیست؟“ جوان تعظیمی کرد و گفت: ”قربان، نام من محمد جان است و از گازارگاه شریف هستم.“ سلطان خلعت او را پوشانید و تبسم کنان گفت: ”تو دیگر برای خود ملا شده ای. ترا باید ملا محمد جان صدا کرد.“ جوان دوباره برای احترام خم شد و گفت: ”این برای من افتخار بزرگیست قربان.“ وقتی مراسم توزیع تحایف فارغان مدرسۀ گوهرشاد به پایان رسید جامی عرض کرد که شاگردش مولانا عبدالغفور لاری رساله ای نوشته و میخواهد چیزی راجع به آن بگوید. سلطان اجازه داد و مولانا عبدالغفور لاری برخاست و گفت:

”امروز روز بهار و روز نوروز است. این روز را اهل خراسان از عهد جاهلیت تاکنون جشن میگیرند و شادمانی میکنند. اما از آن زمان که حضرت صاحبقران سلطان بایقرا وزیر بلخ بودند و در قریۀ خیران به کشف مرقد مطهر حضرت علی کرم الله وجه توفیق یافتند، بنده را همیشه این آرزو بود تا در بارۀ تاریخ آوردن جسد مطهر حضرت علی (رض) به امر ابومسلم خراسانی، رساله ای بنویسم و اینک این توفیق به من حاصل شد. چون امروز روز نوروز مصادف با انتخاب حضرت علی (رض) برخلافت اسلامی می‌باشد و از طرف دیگر طلیعۀ بهار است و مردم بلخ در خیران، در کنار دشت شادیان بروی سبزه های نوخاسته و گلهای شقایق سرخ برای جشن گرد می‌آیند بجاست که این رساله بحضور شما تقدیم گردد.“

سلطان مولانا لاری را مورد نوازش قرار داد و امر کرد تا رساله اش را بخواند. در همین حال امیر علی شیر نوایی و عدە‌ی از مورخان بزرگ راجع به حضرت علی و موجودیت مزار آن خلیفه بزرگ اسلام در بلخ مطالبی به عرض رسانیدند.

پس از آن‌که مولانا عبدالغفور لاری رساله اش را قرائت کرد همه حاضران ازین افتخار بزرگی که نصیب سلطان ادب دوست بایقرا شده با تحسین یاد آوری کردند. امیر علی شیر نوایی در ختم این مباحثه ها پیشنهاد نمود تا برای آن‌که همه اهل خراسان از موجودیت مرقد حضرت شاه ولایت مآب در بلخ باخبر شوند، همه ساله در آغاز سال نو همزمان با جشن فرخندە‌ی نوروز که با شروع خلافت حضرت علی برابر است کاروان‌های ترتیب گردند و خلایق شهرها به بلخ جمع شوند و جندە‌ی شاه ولایت مآب را برافرازند. و برای سعادت ملت و وطن خود دعا کنند، بخصوص که شقایق نیز دشت‌ها را با گل‌های سرخ خود می‌پوشاند. حاضران همه این پیشنهاد را تائید کردند و قرار شد تا سال آینده کاروان‌های بزرگی از هرات بسوی بلخ براه افتند و روز نوروز در اطراف مزار حضرت شاه ولایت مآب تجلیل گردد. سپس نام خیران را به مزار شریف مبدل ساختند.

سلطان به مولانا بنایی شاعر و مهندس بزرگ هرات امر کرد تا برای آبادانی مرقد حضرت علی کرم الله وجه به مزار شریف برود و تا سال آینده کار را به اتمام برساند.

بدین ترتیب آرزوی جدیدی در سال نو در دل‌های مردان خداپرست و دین دوست تجلی کرد و شگفتن گرفت و این آرزو همراه شدن با کاروانی بود که در برج حوت به‌سوی مزار شریف براه می افتاد. ملا محمد جان که در گوشە‌ی تالار ایستاده بود و همۀ ماجرا را شنیده بود نیز ازین آرزو برکنار نماند.

روز چارشنبه سوری یا اولین چارشنبه سال بعد از روز نوروز جشن دیگریست که همه مردم هرات پیر و جوان را بسوی دشتها و صحرا های سرسبز حوالی شهر می‌کشاند. چارشنبه سوری نیز مانند نوروز از عهد آریایان تجلیل می‌شد. از مراسم آن‌ روز شکستاندن کوزه های سفالین بود. هرکس سکە‌ی در بین کوزه می انداخت و آن‌ را می شکست در روزگار آریایی‌ها در جشن مهرگان کوزه‌ها را از انگور و مواد خوراکی می انباشتند تا زمستان را در خانه ها استراحت کنند و بخورند. در آغاز بهار که فصل کار و کوشش شروع می‌شد و کوزه ها نیز تهی می‌گشت ضمن مراسمی کوزه ها را می‌شکستند و با شکستن کوزه ها پایان دورۀ استراحت را اعلان می‌کردند.

ملا محمد جان نیز از گازرگاه قدم زنان به جانب ”تخت صفر“ که میله گاه مردم بود، آمد و بعد در حاشیە‌ی خیابان قدم زنان بطرف غرب رهسپار شد. سراسر خیابان با سبزه های زمردین سبز شده بود نسیم دل انگیز بهاری و هوای گورا شور و هیجان خاصی در دل ملا محمد جان برانگیخت. روز نوروز را بخاطر آورد. وقتی شاد و خندان با خلعت سلطانی نزد پدرش شتافت، پدر در حالیکه او را می‌بوسید گفت:

”ملا محمد جان فرزندم، من دیگر پیر شده ام. خیلی خوشحالم که درس‌هایت را با افتخار تمام کرده ای. حالا آرزوی بزرگ من این است که ترا در لباس دامادی ببینم.“

ملا محمد جان که اینک جوانی در حدود 03 ساله شده بود کمی فکر کرد و گفت: 

”پدر جان، دامادی من برای شما یک آرزوست، برای خودم نیز تشکیل خانه و زنده گی آرزوی مهمی بشمار می‌رود ؛ اما ما مردم فقیری هستیم و هیچکس حاضر نمی‌شود دختر خود را مفت و رایگان برای جوان تهیدستی مثل من بدهد.“

پدرش دستی به شانه اش زد و گفت:

”غم نخور فرزندم، خدا مهربان است.“

ملا محمد جان همە‌ی این ماجرا ها را به خاطر آورد. برای او زن گرفتن مهم‌ترین و لازمترین کاری بود که بعد ازین در پیش داشت. در خانه جز مادر پیر دیگر کسی را نداشت تا پخت و پز نماید. آخر او هم مثل جوان‌های دیگر به همسر و همدمی نیاز داشت تا در کنار او غم و اندوه خود را از یاد ببرد و بیاساید.

او همچنانی‌که در دامنە‌ی خیابان قدم میزد به این چیزها می‌اندیشید. اگر دختری می‌یافت با او ازدواج می‌کرد، سعادت بزرگی نصیب او می‌گردید. در برج حوت دست همسرش را می‌گرفت و همرا با کاروان امیر علیشیر نوایی به مزار شریف می‌رفت تا نوروز را در انجا باشد و در مراسم برافراشتن جندە‌ی شاه ولایت مآب شرکت نماید. این آرزوی او بود. نزدیک‌های عصر به چشمە‌ی قرنفل8 رسید و با دل پر آرزو به سوی چشمه پائین شد و وضو گرفت تا فریضه‌ی عصر را ادا نماید. ملا محمد جان تا نزدیک‌های غروب در کنار چشمه ماند و بعد ازین‌که نماز شام را در آن غروب دل انگیز ادا کرد دوباره بسوی گازرگاه برگشت تا مادر پیرش را بیش ازین در انتظار نگذارد.

روزهای نخست بهار یکی پی دیگری می‌گذشت. ملا محمد جان بی آنکه بداند دلبستگی عجیبی نسبت به چشمە‌ی قرنفل پیدا کرده بود. او حالا در مدرسه‌ی گوهرشاد بصفت معلم و مدرس گماشته شده بود. هر وقت از مدرسه رخصت می‌شد بسوی خیابان به جانب شمال می‌رفت که در چشمە‌ی قرنفل وضو کند و در دامن صحرا با خودش خلوت نماید. آرزوی ازدواج و تشکیل خانواده، همه وقت او را هنگام تنهایی می‌گرفت و چه بسا که عشق پرشوری انتظارش را می‌کشید.

یک روز خوش‌گوار ماه حمل بعد از این‌که ملا محمد جان از مدرسه برآمد ناخود آگاه بطرف خیابان حرکت کرد. او نیاز شدید درخود احساس می‌کرد تا سر چشمه برود و در آب زلال چشمه گرد غبار خستگی روز را از چهره بزداید. همین‌که از روستای سرحظیره گذشت دید زنان و دختران دسته دسته از دامنه‌ی خیابان بسوی روستای شان برمی‌گردند. خواست پیش نرود ولی نمی‌دانست چرا دلش می‌خواهد بطرف چشمه برود. با قدمهای تند بطرف چشمه رفت. نزدیک چشمه در نسیم باد فرحبخش عصرگاهی ناگهان دستمال سفیدی پرواز کنان بسوی او آمد و برویش خورد. ملا محمد جان دستمال را از رویش گرفت و متوجه شد که آن دستمال در واقع چادر سفید است. وقتی آنرا در دست گرفت بوی عطری زنی را حس کرد. این خوشبویی لذتی را مثل یک چیز نشه آور در رگهایش دوانید. لحظۀ درنگ کرد. در همین اثنا صدای لطیفی زنانه یی را شنید. ”وای خاک بر سرم، چادرم را شمال برد.“

0 چشمە‌ی قرنفل در شمال خیابان در کنار شاهراه هرات تورغندی موقعیت دارد. این چشمه دارای آب معدنی بوده و همیشه گرم است و طمع تلخ دارد. مردم برای این چشمه عقیدە‌ی خاص دارند و برای تداوی ناراحتیها و رنجهای جلدی به آنجا می‌روند. در روزهای معینی دختران و زنان به آنجا می‌آیند و ضمن شستشو، میله می‌گیرند و در دل صحرا می‌خوانند و پایکوبی می‌کنند.

بدنبال آن دختری را دید که متوحشانه بسوی او می‌دود. همین‌که دختر نزدیک او رسید سینه به سینه ایستاد. ناگهان شوری در دلش برخاست. او برای نخستین بار در عمرش دختر جوان و زیبا و سیاه چشمی را دید که بدون چادر در مقابل اش ایستاده و به او می‌نگرد. نگاه هردو به هم گره خورد. ملا محمد جان داغ شد و خون برویش دوید. دختر تا می‌خواست وارخطا حرفی بزند ولی نگاه گرم و محبت آمیز این جوان ناشناس که او را نیز داغ گردانید کلمه‌ها را در دهانش فرو برد. آخر او جوان بود. برای اولین بار با یک جوان رعنا و شاخ شمشاد بیگانه ای روبرو گردیده بود. آنگار هوای لذت بخش بهاری همه چیز را برای جرقه زدن یک عشق پر شکوه آماده ساخته بود. دو جوان تشنه، تشنە‌ی محبت و عشق، در یک لحظه با هم روبرو می‌شوند. دختر لختی مات و مبهوت ملا محمد جان را نگاه می‌کند. دفعتاٌ از صدای زنی‌که او را صدا می‌زد بخود می آید. متوحشانه و وارخطا چادر را می‌گیرد و دوباره بسوی چشمه می‌گریزد. ملا محمد جان همچنان منگ و گیچ بر جایش می‌خکوب است. دیدن این دختر، دختر زیبای ناشناس آتشی را که چند روز زیر خاکستر نهادش جای می‌گرفت برمی افروزد و بجانش شعله می‌زند. وقتی بخود می آید که دخترک رفته است. بی اختیار همانجا می‌نشیند و به اندیشه فرو می‌رود. نمی‌داند چه مدتی را در اندیشه فرو رفته است که صدای خندۀ شاد دختران او را بخود می آورد. احساس می‌کند آن دختر زیبای ناشناس نیز در بین دخترکان است و این خنده ازوست. اما در لابلای چادری نمی‌تواند او را تمیز دهد. به دختران چادری پوش که بسوی جنوب در حرکتند نگاه می‌کند. ناگهان دختری بر می‌گردد و به او نگاه می‌کند و در دل شیدای جوان به تپش می‌افتد. فکر می‌کند که حتماً خود اوست. با چادری سرمه ای رنگ. می‌خواهد او را تعقیب کند اما از رسوایی می‌ترسد. او مرد تحصیل کرده و ملایی است و این برای او ننگ است و ممکن است که این کار رسوایی بزرگی ببار آورد. آهی می‌کشد و رفتن دختران را تماشا می‌کند. آن شب تا صبح نمی‌تواند بخوابد. دل او در گرو عشق تند قرار گرفته. عشقی‌که در یک نگاه گره خورده تجلی کرده است. همه شب تا بامداد ملا محمدجان با خدایش راز و نیاز می‌کند و از او می‌خواهد تا این عشق را زنده نگهدارد. دیگر رفتن به چشمه کار همیشگی ملا محمد جان شده بود. همینکه از مدرسه می‌برامد شتابزده به چشمه می‌شتافت شاید نشانی از آن دختر ناشناس بیابد. تا این‌که بار دیگر سرنوشت آنانرا در مقابل هم قرار داد. یکروز که ملا محمد جان بنا بر عادت همیشگی بطرف چشمه می‌رفت دوباره با دو دختر چادری پوش روبرو شد. با حسرت به آنان نگریست. خدا خدا می‌گفت که کاش محبوب او در میان اینان باشد. همین که دختر ها نزدیک او رسیدند یکی از دختران که چادری سرمه ای داشت ایستاد و آهسته سلام کرد. صدای لطیف و گرم دختر ملا محمد جان را چنان تکان داد که نزدیک بود بیفتد. ملا محمد جان بی طاقت شد و دیگر خودداری کرده نتوانست. بی محابا جلو رفت وگفت: ”ای زیبای ناشناس برای خدا یک لحظه بایست.“ دختر آهسته گوشۀ چادری اش را بلند کرد. ملا محمد جان مشتاقانه به او نگاه کرد. در همانجا با صدای لرزانی گفت:

”من میخواستم با تو حرفی بزنم.“

دختر پریشانوار گفت:

”اینجا نمیشود. فردا پهلوی زیارت خواجه غلتان منتظر من باش، اما کمی وقت تر.“

بدین‌ سان ملا محمد جان وعدە‌ی دیدار یافت. این تجدید دیدار آتش عشق او را صد چندان ساخت، بطوریکه از خور و خوراک افتاد حتی فردا نتوانست در مدرسه نیز دوام بیاورد. از چاشت فردا کنار زیارت خواجه غلتان رفت. دها مرتبه نیت کرد و غلت خورد. هر دفعه هم غلت می‌خورد و این برای او خیلی خوشحال کننده بود. آنگاه خواجه غلتان این مرد بزرگوار مراد بخش، سوز درون او را می‌دانست. هر مرتبه که سر می‌گذاشت و نیت می‌کرد بی اختیار لول می‌خورد و خوشحال و خندان بر می‌خاست. بدینگونه چندین مرتبه نیت کرد و غلت خورد تا اینکه صدای لذتبخشی در گوش او طنین انداخت:

”خدا نیت شما را قبول کرد“

ملا محمد جان شتابزده برخاست. او بود، محبوبش. سلام کرد. پهلوی زیارت در سایۀ دیوار دو دلداده روبروی هم قرار گرفتند. دختر اعتراف کرد که از لحظە‌ی دیدار مجذوب او شده است. ملا محمد جان دید ازینکه دختری بدان زیبایی عشق او را پذیرفته است در خود احساس غرور کرد. ملا محمد جان خودش را معرفی کرد. دختر وقتی دانست که ملا محمد جان، مرد محبوبش معلم مدرسە‌ی گوهرشاد است از انتخاب خود خوشحال شد. ملا محمد جان هم دانست که محبوبش عایشه نام دارد و دختر یکی از افسران ثروتمند بنام جمال الدین اسحق است که در روستای سرحظیره زنده گی می‌کند. دیدار های عاشقانه آن دو دلداده با اخفا و احتیاط تمام تکرار شد. همه چیز بین آندو گفته شد و هردو باهم عهد بستند که جز با هم با کسی دیگری ازدواج نکنند. پای زیارت رفتند و قسم خوردند بی‌خبر از آن‌که چه مشکلات عظیم سر راه آن‌ها قرار داشت. آن‌ها دو خانوادە‌ی دو طبقە‌ی جداگانه بودند. یکی صاحب منصب ثروتمند و مغرور و دیگر ملای فقیر و بی‌کس. با تمام این‌ها ملا محمد جان یکروز با پدر و عدە‌ی از ریش سفیدان گاذرگاه با حالت دل و نادل به خواستگاری عایشه رفت؛ اما پدر مغرور و خودخواه دختر نه تنها آن‌ها را تحقیر کرد و از خانه اش راند؛ بلکه با سوء ظن دخترش را نیز در خانه محبوس گردانید. جدایی برای هردوی آن‌ها دردناک و جانسوز بود. ملا محمد جان روز ها کنار چشمه می آمد و ساعت‌ها چشم براه می‌دوخت؛ ولی دیگر خبر از محبوب او نبود. او می‌دانست که عایشه نیز حالی چون او دارد. با صدای سوزناکش برای عشق خود می‌خواند. شور و هیجان اضطراب و عشق از یک مدرس مقید به آداب، یک جوان شوریده و شاعر ساخت. دیگر همه استادان مدرسه و دوستان او می‌دانستند که ملا محمد جان دیوانه وار عاشق شده است. پدر ریش سفیدش که بخاطر پسرش تحقیر شده بود از وضع پسرش سخت در رنج بود. او را ملامت می‌کرد که چرا پا از گلیمش بیرون کشیده و به دختری دل بسته که امکان رسیدن به او ممکن به نظر نمی‌رسد. روز ها و ماها یکی پی دیگر می‌گذشت. تابستان فرا رسید اما آتش عشق همچنان ملا محمد جان را می‌سوزانید. از طرف دیگر جمال الدین اسحق که با تمام قوا نتوانسته بود عشق دخترش را خاموش گرداند از بیم رسوایی و ننگ تصمیم گرفت دخترش را به یکی از افسران همشان خود در بدل طویانه و مهر هنگفت همسر سازد. درین وقت بود که امیر علیشیر نوایی هم ترتیب کاروان باشکوه بزرگی را برای رفتن به مزار شریف می‌گرفت. هزاران نفر از مردم بخصوص علما، ثروتمندان و افسران خواستار همراهی با این کاروان بزرگ می‌شدند. اکثر مردم می‌کوشیدند تا دختران و پسران خود را زن و شوهر بدهند. تا درین کاروان بزرگ آنانرا به مزارشریف بفرستند چون برحسب فرمان امیر زوج‌های جوان حق داشتند بدون کدام شرط دیگر با کاروان همسفر شوند. پدر عایشه برای انجام نیت شوم خود با دخترش مهربانتر شد. کم کم به او آزادی بخشید. یکروز مادر عایشه برای دلخوشی دخترش، ترتیب میله‌ای را در کنار چشمە‌ی قرنفل گرفت. در آن روز عدە‌ی از همسالان عایشه نیز دعوت شدند. در کنار چشمه جنب و جوش نیز برپا شد. صدای دف و دایره و خواندن دخترها فضا را پر کرد. اما عایشه در بخاطر آوردن خاطرات باشکوه عشق خود در اندوه بزرگی فرو رفته بود. دیگر عشق خودرا از دست رفته می‌دانست چون هرگز در مقابل پدرش مقاومت کرده نمی‌توانست. دوسه تن از دختران گرد او حلقه بستند و از او خواستند که کمی برای آنان بخواند. عایشه هرچند مقاومت کرد فایده نه بخشید. چون سخن روز سخن رفتن به مزار بود، عایشه بیاد ملا محمد جان آهنگی ساخته بود؛ ولی کسی تا آن‌ روز آن‌ را از دهانش نشنیده بود. آن روز به اصرار دختران همسن و سالش دایره را بدست گرفت و با صدای حزن انگیزش شروع کرد به خواندن بیا که بریم به مزار ملا محمد جان، سیر گل لاله زار واه واه دلبر جان صدای گیرا و پر طنین عایشه همه را مجذوب ساخت. وقتی دوبیتی ها را به آخر رساند دختران از او می‌خواستند تا باز بخواند. صدای او بلندتر و بلندتر میشد. دختران چنان مست خواندن و رقص بودند که موقعیت خود را از یاد بردند و نمی دانستند که نوای سوزناک عایشه صدای او را تا دور دستها در دل صحرا پخش میسازد و جمیعتی را از میدان بسوی شان می‌کشاند. وقتی پس از ساعتی خواندن عایشه ساکت شد ناگهان صدای اورا بخود آورد.

”احسنت احسنت دخترم. چه صدای گرمی و گیرایی داری.“

دختران از صدای یک مرد به وحشت شدند و سراسیمه چادری های شانرا برسر کردند. صدای وارخطایی و سراسیمگی دختر ها مادر عایشه را که با عدە‌ی از زنان کمی دروتر در پناه دیواری سرگرم پخت و پز و گفتگو بود بخود آورد. چادر سر کرد و بسوی دخترها آمد. ناگهان دید که امیر علیشیر نوایی وزیر بزرگ با دخترها حرف میزند. بلی او امیر را میشناخت و بارها شوهرش امیر را به او نشان داده بود. و از ادب دوستی و بزرگواری امیر داستانها شنیده بود. در حقیقت در آنروزها امیر علیشیر محبوب ترین چهرۀ تمام خراسان بود، بخصوص در هرات که در آن‌جا تولد یافته و بزرگ شده بود. مادر عایشه وقتی شتابان نزدیک دخترش شتافت شنید که امیر با دختران حرف می‌زند. اما دختران بی آنکه حرفی بزنند ساکت و خاموش ایستاده بودند. مادر عایشه پیش رفت و خطاب به امیر گفت.

”حضرت امیر به سلامت باشند. من خدمتگار شما زن جمال الدین اسحق افسر ساخلوی قراول هستم و این دختر من عایشه است.“

عایشه که دید که آن مرد محترم امیر علیشیر نوایی وزیر است کمی از خجالت زده گی برآمد. به امیر سلام کرد و معذرت خواست که امیر را نشناخته بود. امیر که خواندن او را شنیده بود و از آهنگ بیا که بریم به مزار خوشش آمده بود از دختر پرسید. ”ما امروز در خیابان قدم می‌زدیم که صدای تو مارا به اینجا کشانید. بگو ببینم برای کی می‌خواندی؟“

دختر پس از کمی مکث جواب داد. ”حضرت امیر به سلامت باشد. از لطف جناب شما همه آرزو می‌کنند با کاروان بزرگ شما به مزار شریف سفر کنند تا در بالا کردن جندۀ حضرت علی شرکت نمایند. این آرزو در دل دختران جوان زنده شده ومن هم مثل دیگران آرزو دارم با این کاروان همسفر باشم“ امیر علیشیر نوایی تبسمی کرد و گفت:

”ولی این ملا محمد جان خوشبخت کیست که مورد محبت شما قرار گرفته؟“

تا دختر می‌خواست حرفی بزند مادرش پیشدستی نموده و گفت: ”حضرت امیر چرا نمی فرمایند بشینند؟“ فوری به دخترش امر کرد که برود و برای امیر نوشیدنی بیاورد. اما امیر زیرکتر از آن بود که هدف مادر دختر را نداند. او گفت: ”شما بروید من میخواهم با این دختر کمی صحبت کنم“ بدین ترتیب عایشه فرصتی بدست آورد و با کمال جرأت همه چیز را به امیر صحبت کرد. امیر علیشیر که از ازدواج عایشه و ملا محمد جان و همچنان تشویق آهنگ را وسیلۀ بزرگی برای تبلیغ کاروان میدانست تصمیم گرفت آن دو دلداده را بهم برساند. نشانی خانه ملا محمد جان را پرسید و لختی بعد نزدیک‌های غروب از آنجا رفت.

ملا محمد جان از شدت تب عشق به حالت نزاری افتاده بود. چندان به درس و مدرسه هم اشتیاقی نداشت. دیگر به چشمۀ قرنفل هم نمیرفت. چون آنجا را خالی از محبوبه اش یافت دلش به درد می آمد و طاقتش طاق میشد. از جانب دیگر با تمام قوا میکوشید تا خود را از قید عشق که دیگر مصیبتی برای او شده بود نجات دهد و از شر این رنج جانکاه که ثمری برایش نداشت رهایی یابد. یکروز که با حالت خراب به مدرسه رفته بود در اواسط روز ناگهان شنید که امیر علیشیر نوایی او را نزد خود فرا خوانده است. ازین خبر خیلی سراسیمه شد. وقتی به حضور امیر شتافت دلش به هزار راه رفت. نمیدانست امیر بزرگ برای چه امر به احضار مدرس فقیری گمنامی مثل او داده است. در حضور امیر با خضوع ایستاد و تعظیمی کرد و منتظر ماند که امیر چیزی از او بپرسد ولی صاحب کار را آسان ”حضرت امیر به سلامت باشند. اینک ملا محمد جان مطابق به امر شما در

خدمت حاضر است.“ امیر با مهربانی متوجه ملا محمد جان شده و گفت:

”قراریکه شنیده ام تو کمتر به درس مدرسه میرسی. نکند غمی داری؟“

ملا محمد جان وارخطا شد و با لحن تضرع آمیزی جواب داد:

”حضرت امیر زند باشند. من مدرس فقیری هستم و در پناه لطف امیر در مدرسه خدمت مینمایم.“

امیر گفت: ”نه ملا محمد جان، من از همه چیز خبر دارم. از من پنهان مکن“ دل ملا محمد جان به تپش افتاد و همچنان ساکت ماند. امیر که وضع اورا دید با محبت پرسید:

”چرا ساکتی ملا محمد جان؟ بگو ببینم از حال عایشه چه خبر داری؟“  نگاهی در نگاه امیر دوخت. اما امیر نگذاشت بیش ازین ملا محمد جان مسکین را در اضطراب نگهدارد. همه چیز را در چند جمله به او گفت. بعد برایش اطمینان ملا محمد جان که چنین بشارتی را حتی بخواب هم نمی دید بی محابا پیش رفت و دستهای امیر را بوسید. او که خود را شکست خورده و تحقیر شده احساس میکرد حمایت چنین مرد محترم و بزرگواری بالاتر از هر چیز بود که او در زنده گی انتظار آنرا میبرد. و آنوقت او به عشق، به نیروی عشق و به معجزه عشق اعتقاد و ایمان پیدا کرد. آنروز شاد و خندان همه چیز را برای پدرش قصه کرد. پیر مرد بیچاره آنقدر به شوق آمد که بی اختیار برخاست و دو رکعت نماز شکرانه ادا نمود. امیر علیشیر نوایی خود به خواستگاری عایشه رفت. جمال الدین که مقدم امیر را در خانۀ خود احساس کرد نه تنها حاضر شد دخترش را به قید ازدواج ملا محمد جان در اورد بلکه خواهش کرد همه مصارف و جهیزیه را نیز خود فراهم نماید. اما علیشیر نه پذیرفت. در اواخر زمستان وقتی کاروان چندین هزار نفری بسوی بلخ در حال حرکت در امده بود ضمن مراسم با شکوهی ملا محمد جان و عایشه دست در دست هم گذاشتند و پیوند زناشویی بستند. همینکه مراسم نکاح به پایان آمد به امر امیر مطربان خوش الحان که آهنگ ملابیا که بریم به مزار ملا محمد جان سیل گل لاله زار واه واه دلبر جان طنین انداز است.

 ****************

بیا که بریم به مزار ملا ممد جان

سیل گل لاله زار وا وا دلبر جان

بیا که بریم به مزار ملا ممد جان

سیل گل لاله زار وا وا دلبر جان

برو با یار بگو یار تو آمد

گل نرگس خریدار تو آمد

گل نرگس خریدار تو آمد

برو با یار بگو چشم تو روشن

همان یار وفادار تو آمد / همان یار وفادار تو آمد

بیا که بریم به مزار ملا ممد جان

سیل گل لاله زار وا وا دلبر جان

بیا ای یار که مجنون تو هستم

خراب لعل میگون تو هستم

خراب لعل میگون تو هستم

نمی بوسم لب پیمانه ی می

پرشان و جگر خون تو هستم

پرشان و جگر خون تو هستم

بیا که بریم به مزار ملا ممد جان

سیل گل لاله زار وا وا دلبر جان

برگرفته شده: از کتاب قصه ها و روایات سرزمین افغانستان

مأخذ: ماهنامۀ فولکلور شمارۀ چهارم سال 8311نویسنده: شمس الدین ظریف صدیقی