دنیای مطلوب یک صوفی نیست جز لبخند بر هستی

مولانا جلاالدین بلخی

ای عاشقان ای عاشقان، من خاک را گوهر کنم
وی مطربان، ای مطربان، دف شما پر زر کنم
ای تشنگان، ای تشنگان، انروز سقایی کنم
وین خاکدان دان خشک را جنت کنم، کوثر کنم
ای بی کسان، ای بی کسان، جاء الفرج جاء الفرج
هر خستهٔ غم دیده را سلطان کنم، سنجر کنم
ای کمیا، ای کمیا، در من نگر زیرا که من
صد دیر را مسجد کنم، صد دار را منبر کنم
ای کافران، ای کافران، قفل شما را واکنم
زیرا که مطلق حاکمم، مؤمن کنم، کافر کنم
ای بوالعلا، ای بوالعلا، مومی تو اندر کف ما
خنجر شوی ساغر کنم، ساغر شوی خنجر کنم
تو نطفه بودی خون شدی، وانگه چنین موزون شدی
سوی من آ ای آدمی، تا زینت نیکوتر کنم
من غصه را شادی کنم، گمراه را هادی کنم
من گرگ را یوسف کنم، من زهر را شکر کنم
ای سر دهان، بگشاده ام زان سر دهان
تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم
ای گلستان، ای گلستان، از گلستانم گل ستان
آن دم که ریحان هات را من جفت نیلو کنم
ای آسمان، ای آسمان، حیرانتر از نرگس شوی
چون خاک را عنبر کنم، چون خار را عبهر کنم
ای عقل کل، ای عقل کل، تو چه گفتی صادقی
حاکم تویی، حاتم تویی، من گفت و کو کمتر کنم

 

دیدگاه عارفانه و صوفیانه به هستی، در واقع دیدگاه خود شناسی، و درک خویشتن خویش در هستی است. یعنی درک کردن واقعی خود و خواست ها و نیاز مطلوب و نا مطلوب خویشتن را فهم کردن. آدمیان وقتی که خویشتن خویش را در یافت و آنگاه نیازهای خود را نیز فهم می کند. خود را در هستی می بیند و هستی را در خویشتن. بنابراین، درک خویشتن خویش در هستی و در خلقت از اهمیت بسزایی برخوردار و از جمله موهبت هایی حیات است که آدمیان آن را داراست؛ زیرا این ظرفیت از آن آدمیان است و جز آدمی کسی در خلقت نتوانست آن‌را بر تابد. وقتی که ما ظرفیت و توانمندی خود را در هستی درست فهم کردیم، خود را از نا توانایی و نادانی و تنهایی رهایی بخشیده ایم، آنگاه از تنهایی رهیدیم، خود را آگاهانه، در جمع می بینیم و جمع را در خود. در جمع گلستان متنوع و متکثیر خواهیم بود. گلی که از گلستان توحید در سبد تکثیر هریک به توان خویش چیده ایم. گل نماد زیبایی است، و زیبای انگیزه ی برای عشق ورزیدن، عشق ورزیدن برای جاویدانگی حیات. از منظر روانشاسی، لبخند سمبل نشاط است و نشاط پدیده ای است که از ضمیر و باطن ما حکایت می کند. عشق ما را به جمع نشان می دهد. بنابراین، اگر زندگی عاری از عشق باشد، جامعه جنگل آتش خورده ای را ماند که از خاکستر آن جز جهل و جادو، چیزی از درخت معرفت و دانایی نخواهد رویید. در فرجام «آنان که به همه عشق می ورزند بسیار از همدیگر می آموزند و پیوسته خنده بر لبانشان است». عشق کام تشنه و لب خشک را «جفت لب ساغر» می کند. پس دنیایی صوفی زیبا و نشاط آور و دنیای مهر ورزی است.

حسن رضایی ۲ آپریل ۲۰۱۹ سیدنی

عکس: حبیب نظری