رهبران، عالمان فاسد و جامعه فاسد

از منظر اخلاقی و از لحاظ سیاسی دو قشر و یا دو طیف اجتماعی اگر فاسد باشد، نه تنها جامعه فاسد می شود؛ بلکه فساد اخلاقی، اداری، سیاسی و مالی به مثابه یک فرهنگ و هنجار اجتماعی در جامعه نهادینه شده و عادی تلقی می شود. لذا در آموزه های اخلاقی اسلام آمده است، «اذا فسدالعالم فسدالعالم». اگر عالمی فاسد باشد، جهان فاسد می گردد. مولانا خداوندگار زبان فارسی نیز در این زمینه از زاویهٔ دیگر، یعنی عرفان انسانی چنین می گوید:
تیغ دادن در کف زنگی مست
به، که آید علم ناکس را به دست
بد گهر را علم و فن آموختن
دادن تیغ است به دست رهزن

بنابراین، زمامداران که خود از علم مردم شناسی و یا سیاست و سازمان دهی استخباراتی بهره مند اند، اگر به عدالت اجتماعی، اصول اخلاقی و ارزش های انسانی و دموکراتیک باور مند نباشند، از علم و آگاهی شان سؤ استفاده کنند، جامعه را به ورطهٔ هلاکت و نابودی سوق می دهند.
تاریخ سیاسی جهان نشان داده است، که «فساد مردم ناشی از فساد رهبران و زمامداران است». در این صورت نمی توان شکایت رهبران سیاسی از شهروندان را موجه دانست. یا این که هیچ عالم و واعظی نمی تواند شنوندگان را محکوم کند که چرا فساد می کند و یا چرا فساد در جامعه بیداد می کند؛ زیرا عالمان و زمامداران خود الگو و پارادایم اند، خودشان سرمشق نیکی ها و یا زشتی ها برای شهروندان و شنوندگان اند. «اگر در احوال مللی که امروز به دزدی و راهزنی و معایبی از این قبیل متهم اند، نیک بنگریم خواهیم دید که چون زمامداران شان دارای آن معایب اند، که آن گونه شده اند. منطقه رومانیا پیش از آن که پاپ الکساندرششم شهرداران کوچک را از آنجا بیرون کند، نمونهٔ زندگی فساد آلود بود و به هر بهانهٔ کوچک در آن جا سبب دزدی و غارت و آدمکشی می گردید » به خاطری که خود زمامداران آلوده به فساد بودند.

در مقایسه با آنچه گفته آمدیم، تاریخ سیاسی افغانستان نیز نشان می دهد، که زمامداران و عالمان این سر زمین سرمنشأ فسادها و جنگ ها، اختلاس ها و قاچاق بری های مواد مخدر و غصب دارایی های ملی بوده اند، زیرا عالمان دینی و مذهبی فتوا داده و زمامداران سیاسی و اجرایی اجرا کرده اند. تئوری شیونیستی، هژمون قومی و فارسی ستیزی را ساربان ها و چوپان های کوچی و مردم عادی پشتون، طراحی نکرده و ننوشته اند؛ بلکه افغان ملت ها، اسماعیل یون ها، سلیمان لایق ها، جنرال طاقت ها، حنیف اتمرها و اشرف غنی احمدزی ها نوشته کرده اند. سقاوی دوم، منشوری پشتون والی، ز مغز این رهبران و عالمان تراوش کرده و اینک به منصه عمل تجربه می شود. یا اگر دستور قتل عام در مزار، بامیان، کندی پشت و چاریکار و انتحاری و استشهادی را می دهند، ملا عمرها و گلبدین ها و ملا نیازی ها هستند. البته این نمونه غالب از رهبران و زمامدران جامعه پشتون بوده اند. رهبران هزاره، تاجیک و ازبیک و ... نیز در خوش خدمتی به دربار و امضا کردن ستم، دست کم از زمامداران پشتون نداشته اند.

در نتیجه جامعه افغانستان به یک تعامل جدید، میان رهبران و روشنفکران عدالت خواه پشتون، تاجیک، هزاره و ازبیک و .... دیگر اقوام نیازمند است، تا از این بحران اجتماعی، سیاسی و امنیتی نجات پیدا کند. برای رسیدن به این هدف ما نخست به هم آهنگی استراتژیکی فارسی زبانان و ترک تباران نیاز مندیم، تا توازن و تعادل سیاسی به وجود آید. آنگاه می توانیم به یک هویت ملی مشترک و با حفظ خرده هویت ها و فرهنگ دست پیدا کنیم، زیرا هویت ملی بدون خود آگاهی ملی و تعامل در سطح کل جامعه بی معنا است و بحران ادامه خواهد داشت.