یک هفته در : جهنمی بنام اردوگاه (تل سیاه )

 

خاطرات بشیر بخیاری روایت تلخی است، از وضعیت مهاجران در ایران. شرایط اردوگاه‌های مهاجران در نه تنها غیر انسانی بوده اند؛ بلکه بدتر از اردگاه‌ها و شکنجه‌‌گاه‌های آلمان دوران نازی‌ها نبوده و نیستند. این خاطرات مشت نمونه خروار است.

بشیر بختیاری


در اردوگاه تل سیاه رد پای بسیاری از هموطنان ما است. خیلی ها ازین چاله ی مرگ مهاجران افغانستانی خاطرات تلخ و سیاهی دارند؛ ولی متاسفانه این درد ها کمتر در مطبوعات انعکاس یافته اند.
من، وقتی ازین جهنم رهایی یافتم در شهر کویته پاکستان آمدم و اولین کاری که کردم این بود که بدون اتلاف وقت، همه آن خاطرات را بدون هیچ گونه اغراق نوشتم  و در مصاحبه ی با نماینده دیده بان حقوق بشر، این مجموعه در مجله دیدبان حقوق بشر وبعضی نشریات دیگرچاپ گردید. همچنان در مصاحبه ی با رزاق مامون که آن روز ها خبرنگار رادیو بی بی سی بود، نیز توانستم این یادداشتهای خودرا تا روی آنتن های بی بی سی نیز برسانم.



اتوبوس حامل ما که حدود 65 نفر می‌شدیم حوالی ساعت 12 ظهر روز سه شنبه 11/2/1380 وارد اردوگاه تل سیاه گردید. این اردوگاه در 30 کیلومتری مسیر راه کرمان و بم به طرف زاهدان سمت چپ جاده در یک بیابان خشک ومتروک موقعیت دارد.
اردوگاه که با دیوارهای از سیم های خاردار که بابرج های مراقبتی باپروجکتور های قوی محافظت می‌گردد. ظاهر ارام و ساکت دارد. وقتی از بیرون نگاه کنی دو ردیف اطاقک های کم ارتفاع را در حاشیه یک میدانی بزرک میبینی با یک تانکر بزرگ به رنگ حنایی کنار دست شویی های نمیه ویران قرار دارد دیده می‌شوند و دیگر هیچ.
به‌خاطری‌که این اردوگاه در حاشیه کویرطبس موقعیت دارد و برای زندگی هیچ حیوانی مناسب نیست؛ لذا هیچ حیوانی در آن حوالی زندگی نمی‌کند.
وقتی موتر بس جلو دروازه اردوگاه دور زد سربازانی که مارا همراهی می نمودند با صدای خشن جیغ زد که همه صف شده پیاده شوید. وقتی پیاده شدیم چنان طوفان شن به همه طرف جولان داشت که فرصت نفس کشیدن را از آدم می‌گرفت. به‌ هرحال وقی اولین قدم را روی یک صحن جلو اردوگاه ماندیم صاحب منصب سیاه چرده و قد بریده ی درحالی‌که چوب دستی در دست داشت خطاب به تازه واردان گفت : به خانه آخرت تان خوش آمدید ، کسی که مقررات اردوگاه رارعایت نکند کشته می‌شود بعد با دست به گوشه شمالی اردوگاه اشاره کرده گفت : می‌دانید آنهایی که اونجا خوابیده، کسانی بوده که حرف مارا نشنیدند ومجبورشدند برای ابد اونجا بخوابند . مامورین ما را در چندین صف ده نفری لین کردند بعد دستور دادند که روی زمین بنشینید همه نشستیم. وقتی مراسم استقبال و تفتیش و نام نویسی تمام شد ما را با صف وارد اردوگاه کردند
روزیکه ما وارد اردوگاه شدیم صبح آن روز اردوگاه را تخلیه کرده بودند و افغانستانی هایی که پیش از ما آنجا بوده آنها را در مرز نیمروز تسلیم طالبان کرده بوده اند. دراردوگاه حدود 200 نفر باقی مانده بودند.
درکنار دروازه ورودی یک اتاق کلان با دوسه اطاقک های کوچک مربوط مسؤولین اردوگاه بود و یکی از این اتاق هارا دوکان ساخته بودند که توسط سربازان اردوگاه اداره می‌شد.


درداخل اردوگاه وقتی برای ما اجازه داده شد که می‌توانیم بگردیم ،ما هم رفتیم به دیدن اتاقها. اتاقهای 4 در6 متر در یک ردیف قرار داشتند . داخل اتاق به‌جزیک دریچه 50 در50 سانتی، متر دیگر هیچ منفذی وجود نداشت، بسیاری از آنها تا نیمه از ریگ روان پُر بودند و غیر قابل استفاده .
ساعت چهار عصر، همه را به صف کردند و دستور داد که همه در یک صف بروید هر 80 نفر داخل یک اتاق شوید! همه به همدیگر نگاه می‌کردن که آیا 80 نفرشب را می‌توانیم داخل یک اتاق صبح کنیم؟
جلو دروازه اتاق ها سربازی ایستاده بود و هر نفری که وارد اتاق می‌شد باید مشت پشت گردنش بخورد و اگر زودوارد اتاق نگردد مشت های بعدی نیز حواله ی گردنش خواهد گردید.
وقتی ما آخرین نفرها داخل اتاق خود شدیم دیگر جایی برای ما نمانده بود و قبل از ما نیز خیلی های که وارد شده بودن ایستاده مانده بودند. کشمکش و بگیرو نمان برای یافتن جا شروع شد. در گوشه یکی دو تا به مشت و لگد پرداختند. از گوشه ی دیگر صدای فحش و نا سزا برخواست . با همان بگیرو نمان بودیم که هوا رو به تاریکی گذاشت. هوا که تاریک شد ما کم کم برای خود جا باز کردیم تا خود را به سطح زمین نزدیکترسازیم. وقتی نشستم یک پایم را نتوانستم جاسازی کنم و روی شانه یک نفرگیر کرد و همانجا ماند .  وضعیت خیلی بدی بود. کم کم بوی تنفس، بوی تن ، بوی عرق، بوی نسوار وادکلن 80 نفر به هم می‌آمیخت و هوای داخل اتاق را غیر قابل استفاده ساخت؛ ولی ما تنفس را ترک نکردیم. بعد یکی دوساعت بعضی ها دچار فشارهای عصبی شده شروع به استفراق کردند، بوی تند وتهوع آور استفراق، آرامش همه را بهم زد. کسانی که از خستگی و پریشانی خواب رفته بودند را نیز بیدار کرد و سروصدا داخل اتاق را به حالت انفجار رساند و من هنوز درحسرت این بودم که پایم را از شانه آن هموطن برداشته کنار خود بگذارم؛ ولی نشد. آکسیجن کمی می کرد وغالمغال ها فشار های روانی همه را به اوج رسانده بود.
شب را با همه سختی های آن، خواب رفتم. فردا هنوز دریچه مثل داخل اتاق سیاه بود که با سوزش بدنم از خواب برخواستم. پایم هنوز روی شانه وطنداردیگر بود. هوا کم کم روشن شد و حوالی ساعت نه بود که باصدای خشن سرباز ها دروازه باز شد و دستور داد که همه در یک صف بیایید بیرون. هرنفری که از دروازه بیرون می‌شد باید یک مشت استحقاقی پشت گردن وچند کیبل در پشت شان می خورد. همه بادریافت استحقاقی ها از اتاق بیرون شدیم. وقتی، کمی بیرون ماندم، متوجه سوزش بدنم شدم. دیدم که همه لباسم فرشی از شپش شده است. شپش های به رنگ های مختلف اندام های لاغر و گاهی چنان چاق و فربه که داشت می‌ترکیدند.
روز 4 شنبه، دوموتر نفر دیگر به جمع ما اضافه گردید وتعداد زندانیان اردوگاه به قریب 400 نفررسید. یک تانکرخالی از آب درسمت غرب اردوگاه وجود داشت. از لای های سیاه زیر تانکر دریافتم که پیشتر در آن تانکر اب بوده؛ ولی تمام شده است. نزدیکی های چاشت یک تانکرآب آمد و داخل تانکر اردوگاه خالی کرد؛ ولی کسی اجازه استفاده را نداشتند. وقتی دوسربازسر ساعت دو به طرف تانکر آمدند، مردم نیز به طرف تانکر هجوم آوردند. ما هم از هجوم مردم فهمیدیم که چه ساعت و در چه حالتی باید ازآب این تانکر استفاده کرد. برای چهارصد نفر تنها یک شیر آب وجود داشت و آنها هم تنها نیم ساعت حق داشتند که سهمی از اب بردارند. بعد از آن، اگر کسی به طرف تانکربرود باید جزا ببیند. ما که نتوانستیم نزدیک تانکر برویم. من رفتم در کانتین اردوگاه که یک اتاقک کوچک بود درخواست یک بوتل دوغ کردم وقتی دوغ را همراه بایک کیک خریدم هنوز پولش رانداده بودم که دوسه نفر با دوش از دستم چنگ زد و برد آنها همچنان که می‌دویدند دو سه نفر دیگر نیز به تعقیب انها به دویدن شروع کردند و میان جمعیت گم شدند. بوتل دوغ را به قیمت 500 تومان خریده بودم، درحالیکه در بیرون از آنجا قیمت آن به 15 تومان بود. یک بوتل آب ، یک نخ سگریت یا یک کپه نسوار هرکدام به قیمت 500 تومان بودند یعنی هرکدام به قیمت بیشتر ازصد برابر بیرون از اردوگاه. 

چهار شنبه ۱۲ثور۱۳۸۰، با تهاجم صدها نفر روی یک شیر آب، آن‌هم در نیم ساعت پیدا بود که کسی موفق به نوشیدن آب نشده است. چند نفر را با چشمان خود دیدم که روی آب های ریخته روی زمین که آب آلوده و سیاه بود، دامن های شان را فلتر کرده از آن آب می‌نوشیدند. من داشتم از صحنه دورمی‌شدم که صدای جیغ و ناله از سمت تانکر برخواست. برگشتم تا ببینم چه شده است، وقتی نزدیک رسیدم دیدم که پیرمردی دارد زیر لگد ها ی دونفر سرباز واویلا می‌کند. پرسیدم چه شده گفتند که : این مردم که داشته از تشنگی به جان رسیده بوده بیخود شده با تهاجم بر شیر آب خواسته که حلقش را تر کند؛ ولی به این روز افتاده‌اند. سربازان با لگد و کیبل و ناسزا به جان آن پیر مرد افتاده بودند. سرباز ها به آن اکتفا نکردند و او را کشان کشان زیر شیر آب بردند و با ضربات کیبل وادارش کرد تا از گیل و لای چرک و سیاه زیر تانکر بخورد و او خوردن گیل و لای چرک را بر شلاق ترجیح داد. این را همه با چشمان خود می‌دیدیم. این صحنه ها را تا هنوز در هیچ داستانی نخوانده بودم و درهیچ فیلمی ندیده بودم. برایم خیلی ناگوار وخورد کننده بود.
درجه ی حرارت بالای 40 درجه سانتیگیراد رسیده بود. آنهایی که پول داشتند، می‌توانستند آب، دوغ و یا دیگر مواد خوراکی بخرند؛ ولی اکثریت مردم در بیداری چشمه را به‌خواب میدیدند. آنانی‌که می‌خواستند مواد خوراکی بخرند، هرگز این کار را به تنهای نمی‌توانستند؛ چون توسط دیگران چور می شدند . باید با دوسه نفر محافظ می‌رفتند تا یک بوتل اب را بخرند.
ساعت نزدیک چهار بیگاه، همه را در صف های ده نفری لین کردند، نفری که پهلویم ایستاد بودیم، برایم گفت: «که ما را برای گرفتن غذا به صف کرده اند». برای هر سه نفر، یک عدد دیگ آلمینیومی می‌داد، داخل دیگ ها مقداری برنج با دال پاکستانی و سه تکه نان بود. نان به حدی خام بود که امکان خوردنش نبود، ولی با دستان ناشسته هرکدام با نوبت دست‌ها را دراز می‌کردیم، داخل دیگ وبرنج را گرفته می‌خوردیم. برنج ها جویده نمی‌شد، به خاطری‌که زیاد ریگ داشت. بعد از چند لقمه که زنده زنده قورت دادم، متوجه شدم که برنج نیمه کرم است، حالت تهوع بمن دست داد؛ ولی دونفر دیگر برایم گفت: «ما می‌دانیم که غذا نمیه کرم و ریگ است اگر می‌خواهی زنده بیرون بروی باید بخوری»؛ ولی من نتواستم بخورم. فکر می‌کردم کرم های که خورده ام دارد داخل معده ام راه می‌روند.
بعد از غذا همه را به صف کرد و مثل شب گذشته باید می‌رفتیم داخل اتاق ها. نا گفته نماند که بعد از قفل خوردن دروازه ها تا صبح روز بعد به هیچ وجه هیچ دروازه ای بروی هیچ زندانی باز نخواهد شد حتا اگر چندین نفر جان بدهد. داخل هر اتاق 80 نفر باید شب را سپری می‌کردیم . داخل اتاق زدن و کشمکش و غالمغال ها بالا گرفت وبعدن که کمی فروکش کرد، سرفه و استفراق ها شروع شد و بوهای تهوع آور دیشب از هرجا برخاست و بهم آمیختند. تعدادی از بچه ها ضمن استفراق دچار اسهال های حاد شده بودند. خیلی سخت بود، در آن حالت آدم به خواب برود. تنها منفذ همان دریچه ی کوچک بود و بس. کمی آکسیجن، تعفن مدهش و سرو صدای زندانیان خواب را از چشمان همه ربوده بود. داخل اتاق تاریکی مطلق بود در همان تاریکی، یکی از گوشه دیگر اتاق صدا زد : بچه ها من خیلی اسهال دارم نمی‌توانم خودم را بگیرم. سرو صدا ها وناسزا ازهرگوشه بلند شد، همزمان بوی بدی پیچیدن گرفت. بچه ها صدا زدند که کیسه ها و پیاله های پلاستیکی تان را جمع کنید. هرکه داشت دست به دست فرستاد نزد آنها. تا صبح هربار که ضرورت می‌شد شخص مریض داخل پیاله ها نجاست می‌گرد و بعد در همان تاریکی دست به دست می‌کردند تا از دریچه بیرون اندازند. داخل اطاق چنان بوی تلخی پیچیده بود که به سختی می‌شد نفس کشید. در همان بگیرو نمان در حالی‌که بخاطر ذیقی جا نیمه نشسته بودم. داشتم خواب می‌رفتم که چیزی داغی به صورتم پاشید. چنان داغ و بدبو بود که نفسم در سینه قفل شد. متوجه شدم که از روبرو کسی دچار تشنج عصبی شده و چنان با سرعت استفراق کرده بود که دوسه نفر را مثل من چتل و کثیف کرده بود. من صورتم را با لباس نفر بغلی پاک کردم؛ اما تعفن ناشی از آن حال همه را گرفت.
هرشب تا صبح صدا های ناله و داد و بیداد ازاتاق ها بگوش می‌رسیدند. در هر اتاق چند نفری دچار اسهال و استفراق های حاد و بعضی گرفتار اسهال های خونی شده بودند.
مردم دهان شان را به دریچه گرفته جیغ می‌زندند و کمک می‌خواستند؛ اما صدای سربازان ازدور شنیده می‌شد که می‌گفتند: «گور بابای تان ریدم همه تان بمیرید. خفه شوید افغانی های کثافت. همه تان بمیرید» ...
صبح هنگامی که ما را از اتاق ها کشیدند چهار- پنج نفردر حالی‌که بیهوش شده بودند، نتوانستند خود را بیرون بکشند و درحالت نیمه جان مانده بودند، ما آنها را بیرون کردیم. وقتی بچه ها قطرات آب به حلق آنها ریختند وکمی هوا دمید به هوش آمدند.
وقتی همه داشتند روی میدان اردوگاه قدم می‌زدند آنچه که ویران کننده تر بود این بود که یک سرباز در حالی‌که کیبل یا سلاح دردست نداشت بین مردم می‌گشت و افراد خاص را مورد خطاب قرار می‌داد و آنها را هیرویین و تریاک تعارف می‌کرد. یکی گفت : اینها دوسه روز اول با اظهار ترحم وبرای فراموشی درد، مواد را مجانی می‌دهد بعد از آن‌که عادت کرد، صد برابر پول در برابر یک پولی مواد می‌گیرند. او می‌گفت: این‌ها می‌گردند و کسانی را پیدا می‌کنند که پول داشته باشند بعد انها را مواد میدهند. دیگری می‌گفت اینجا کسی که معتاد بیرون نرود خیلی خیلی خوش بخت است».
سرباز ها برای تفنن و خوش گذرانی به ازار مردم می‌پرداختند. می آمدند میان مردم بدون موجب شروع می‌کردند به فحاشی و ناسزا بعد دیوانه وار باهم می خندیدند. بین مردم می آمد ویکی دوتا را با هم روبرو کرده دستور م‌یداد که با سیلی به صورت طرف مقابل بزند. کسی  سرپیچی نمی‌توانست و شروع می‌کردند به سیلی زدن طرف مقابل ولی گزیدن شپش ها ازاردهنده تر از سربازان بود. بدن ها را گیرد گیرد کهیر وگرگی زده بود. هرچه می‌خاریدیم عطش خارش بیشتر می‌گردید. در مجموع ده دوازده باب تشناب ویرانه وجود داشت که به هیچ صورت قابل استفاده نبود. مردم جلو چشمان صدها نفر دیگر سر های شان را پایین گرفته تخلیه می‌کردند. هیچ کناره ی خالی از فضوله نبود همه جا سرگین های کهنه و تازه آدم دیده می شد. 

شب پنج شنب۱۳ ثور ۱۳۸۰، داخل اطاق 4 در 6 ما 80 نفر بعد از دو سه ساعت هنوز خود را جابه‌جا نتوانسته بودیم و خیلی ها ایستاده مانده بودند برخی دست یا پای شان روی دوش دیگری مانده بود که مثل هر شب سرو صدا ها داد و مغال از اتاق های مجاور برخواست؛ ولی صدای اتاق بغلی ما شنیدنی تر بود. از سوی مقابل صدای سرباز دل سیاهی شب را دریده می‌امد که میگفت : «گوربابای همه تون. ریدم بزار بمیره. بتو چه کره خر؟»‌ یکی می‌گفت این پیر مرد اهل جاغوری دیروز، به خاطر خوردن آب از تانکر، مورد ضرب و شتم سربازان قرار گرفت. می‌گفتند وقتی او را آوردیم کنار تا سر و صورتش را پاک کنیم از دهانش خون می‌آمد و اسهال شدید خونی هم داشت. سر انجام تاب نیاورد و مرد. ساعت مقارن 1 روز شنبه پانزدهم ثور بعد از چاشت بود که صدای مسلسل فیر کلاش همه را سر جایش می‌خوکوب نمود. مردم هراسان و زهره کفک به همدیگر نگاه می‌کردند. من وقتی نگاه کردم دیدم که از دو برج مراقبتی به طرف دشت بیرون از اردوگاه فیر می‌کنند. وقتی از لای دیوارهای سیم خاردار بیرون را نگاه کردم دیدم که درفاصله ی 500 متری اردوگاه یک نفر دست ها را بالا گرفته و ایستاده است. موتر اردوگاه خاکباد کنان رفت آن نفر را آورد داخل اردوگاه. صحنه چنان دلخراش ، وحشتناک ، ظالمانه و تراژیک بود که نمی‌شود با قلم انها را ترسیم کرد. تنها آنهایی که آن نمایش های غم انگیز را دیده اند، می‌دانند که برآنها چه گذشته است. دست وپاهای آن مرد را با ریسمان پلاستیکی در پایه بسته بودند. محمدی درحالی‌که داشت اطراف آن مرد می‌گردید شروع کرد به رجز خوانی. درحالی‌که هشت صد انسان دیگر روی خاک سوزان نشسته بودند محمدی کنار آن مرد ایستاد شده با سیم که در دست داشت شروع به زدن آلت تناسلی آن مردکرد. از صدای جیغ وداد وی فهمیده می‌شد که دارد چه دردی رامی‌کشد. بعد با انبورپلاس شروع کرد به کندن موهای آلت تناسلی او. سپس رو به طرف ماهای که نشسته بودیم کرده گفت : «وای بحال کسی که این صحنه را تماشا نکند. اگر پیدایش کردم خودش را به این حالت می اندازم» . یکی دو سرباز دیگر نیز آمده با مشت و لگد به جان وی افتادند. تعدادی که بتازگی معتاد شده بودند، سر های خود را به دیوار می‌کوبیدند. دوسه نفری که یا باصدای قهقهه می‌خندیدند و یا زار زار گریه می‌کردند. بچه ها می‌گفتند که اینها اعصاب خودرا از دست داده و دیوانه شده اند.


یکشنبه 16 ثور،  روزها پی هم می‌گذشتند و ما همچنان با برنج نیم خام که کرم ها و ریگ داخل آن با چشم دیده می‌شدند را می‌خوردیم تا برای فردا زنده بمانیم. من مقداری دالر امریکایی داشتم ونمی‌توانستم آنجا آن را خورد کنم. همچنان اگر کسی می‌دید شاید برایم خطر آفرین می‌شدگ زیرا مردم جان‌های شان به لب رسیده بودند و برای زنده ماندن دست به هرکاری می‌زدند. بار ها شاهد بودیم که آب یا خوراکی که نزد کسی بود، توسط افراد دیگر بازور و مشت ولگد از وی می‌گرفتند. من با مقداری تومان ایرانی که داشتم تنها آب با پودر لیمو می خریدم .
شب دوشنبه، وقتی در تاریکی مطلق در یک اتاق 80 نفر نفس می‌کشیدیم طبق معمول در همان اول شب آکسیجن کاهش پیدا می کرد و بچه ها به خاطر وحشت و تاریکی و وضعیت بدی که داشتیم دچار تشنج شده شروع می‌کردند به استفراق. من آنجا تجربه کردم که معده های پر که استفراق می‌کنند بوی خیلی زننده ندارند؛ ولی وقتی معده های خالی استفراق می‌کنند، چنان بوی مسموم کننده و بد از خود ساتع می‌کند که نفس در سینه ها قفل می‌شوند. قلب ها تند تر می‌زنند ، فشار ها بالا رفته و باعث گرمتر شدن اطاق محبس می‌گردد.
حوالی ساعت ده شب بود که از گوشه دیگر اتاق ما کسی صدا زد که این جا یکی خودش را کثیف کرده است. به محض صدای وی بوی بدی داخل اطاق پیچیدن گرفت. دیگری صدا زد که این‌جا یکی دارد می می میرد. از دریچه سه چهار نفری رو به بیرون جیغ می زدند که : «آقای محمدی به خاطر خدا این جا یک نفر دارد می‌میرد دروازه را باز کنید.» تنها جوابی که می‌شنیدیم، فحش و ناسزای سربازان بود و بس. تاریکی مطلق بود. هیچ وسیله ای که بتواند نور دهد نزد کسی نبود؛ زیرا گوگرد لایتر و یا دیگر وسایل آتشزا را هنگام تلاشی می گرفتند. یکی با صدای بلند فریاد زد که رگ این آقا نمی‌زند. خیلی لحظه‌ی وحستناکی بود. خیلی ها ترسیده بودند. بسیاری هم در خلوت خود گریه می‌کردند. نفر بعدی که کنار آن مرد بود می‌گفت که این نفس نمی کشد .خیلی ها ترسیده بودند؛ ولی ناچار بودند، کنارش بماند؛ زیرا یک سانتی متر جای هم برای فاصله گرفتن وجود نداشت. از جمع 80 نفری ما تنها آن مرد جوان تسلیم مرگ شد. هنگام مرگ او نتوانست دراز بکشد. ا و نشسته جان داد. فردا وقتی ما را بیرون کردند، من از زیرکمپل که او را پیچیده بودند صورتش را نگاه کردم صورتی داشت گندم رنگ استخوانی با بروت های نازک وگونه های چروکیده .
روز دوشنبه 17 ثور  1380، تعداد گرفتاران در اردوگاه نزدیک به 1700 نفر رسیده بودند. از بلندگوی که وسط میدان آویخته شده بود، صدای محمدی را شنیدیم که می‌گفت: «امروز از ملل متحد چند نفر می‌آید به دیدن تان، گفته باشم که اگر کسی یک کلمه ناراضایتی خود را با آنها بگوید باید برای شش ماه این جا اقامت گزیند اگر زنده ماند بعد شش ماه می‌تواند مرخص شود. دیگران را همی روزها رد مرز می کنیم. بعد از ختم سخنان محمدی تعدادی کمپل های به رنگ خاکستری را میان تعدادی مردم توضیع کردند. تانکر آب را پرکردند و روی آن کلر ریختند. بعد برای مردم اجازه داده شد تا باراعایت صف بیایند آب بنوشند. آن‌ روز دو تانکر آب آورد. درحالی‌که روزهای قبلی تنها یک تانکر آب می‌اورد و از یک شیر آب برای مدت نیم ساعت همه باید استفاده می‌کردند، بعد نیم ساعت شیر بسته می‌شد و تمام.
ساعت هشت شب بود که سربازها دروازه ها ی اتاق ها را بازکردند و بدون خشونت از مردم خواست تا همه بیرون رفته در میدان اردوگاه صف بکشند. همه رفتیم روی خاک بشکل دایروی نشستیم. دقایق بعد دومتر لاندکروزر سیاه رنگ وارد اردوگاه شده توقف کرد. چند نفر با دریشی و دونفربالباس آخند ایران از موتر ها پیاده شدند و با استفاده از نور چراغ موتر باچند نفر اول صف سؤال و جوابی کردند و رفتند.
فردا روز هجدهم ثور وقتی مردم را از اتاق ها بیرون کردند همه را لین کرده روی زمین نشانید. کسی نمی‌دانست که چه اتفاقی قرار است بیافتد. همه هراسان و نگران بودند.
محمدی اعلام کرد که : «هرکسی که یک هزار تومان دارد برای کرایه اتوبوس بپردازد و برود در یک صف جلو تر بنشیند، کسی هم که پول ندارد باید بنشیند تا وقتی که پول پیدا کرد، از این جا ترخیص شود. ما می‌دانستیم که ملل متحد همه مصارف اردوگاه تا کرایه موترهای بس و دیگر مصارف را با دالر امریکایی می پردازد؛ ولی اینجا کسی حق نداشت چیزی بگوید.
این اعلان، برای همه یک خبرخوش بود. حتا برای آنهای که پول نداشتند. همه شروع کردند به پیس پیس کردن و طلب قرض و در دست گرفتن پول های خود. آنهایی که پول داشت یک هزار تومان دادند و رفتند درصف دیگر کسانی که پول نداشتند نیز کم نبودند. من مقداری کمی تومان که داشتم را برای چند نفر دادم ، خیلی های که پول داشتند، چند نفری را آزاد کردند. ولی آنهای که پول نداشتند را از صف ما بیرون کردند.
آن‌ روز قریب به نه صد نفررا برای دیپورت به بیرون اردوگاه انتقال دادند. وقتی بیرون اردوگاه آمدیم تعدادی سربازان با یونیفرم کماندو مسلح و منضبط ایستاد بودند. وقتی سوار موترها شدیم درهربس دو نفر کماندو و دونفر سرباز ارتشی همراهی مان کردند.
وقتی در پلیس راه زاهدان رسیدیم سربازی که با ما بود خطاب به مسافرین گفت : این آخرین فرصت است هرکسی که مبلغ ده هزار تومان می‌دهد می‌تواند همینجا پیاده شوند و باقی را می‌بریم رد مرز. یک تعدادی پول دادند و از موتر پیاده شدند ما رفتیم زابل .