پایان یک روز کاری، زخمی ها، چشم دیدها

نگرانی ها: چره های سرگردان در بدن زخمی های و امیدها!

صبح امروز را اختصاص دادیم به هماهنگی با زخمی های که شناسایی شده بودند، با فیصله روز قبل با مشورت و همکاری انجینیر حبیب الله امیری و داکترصاحب عصمت نبی زاده قرار شد، یک تیم پزشکی تشکیل شود تا زخمی هایی که سرپایی رخصت شده اند، دوباره معاینه شوند. به زخمی های که شماره هایشان موجود بود، زنگ زدیم و ۲۰ زخمی مرخص شده، عصر امروز به شفاخانه مدرن سرپل آمدند و از همه مریض ها عکس و آزمایش های مورد نیاز گرفته شد، و برای همه بر حسب نیاز دارو تجویز شد.

نگرانی ما به جا بود خیلی از زخمی ها با جراحت های جدی که داشتند، اگر درمان شان پی‌گیری نشوند و جدی تحت مراقب قرار نگیرند، امکان دارد حیات این جوانان با خطر مواجه شود. در بین این بیست نفر سه زخمی است که باید به صورت جدی مراقبت شوند. اکثر این زخمی ها تعداد زیادی چره در بدن شان موجود است و از ناحیه گوش و شنوایی با مشکل مواجه شده اند. 


بعد از معاینه عمومی، کمی خاطر جمع شدیم. دواهای مورد نیاز تجویز شد و بعضی از زخمی ها برای معاینه بعدی شان وقت تعیین شد. هزینه کل دارو، عکس و آزمایشات همه زخمی ها را آقای فروزان از کمک های که نزدشان بود پرداخت کردند. داکتران رایگان معاینه کرده و داکتر رضا رضا پول ویزیت عمومی را نیز رایگان اعلان نمود و به تمام زخمی های گفتند: «هر زمان نیاز داشتید تشریف بیاورید اینجا رایگان معاینه شده و تحت درمان قرار می گیرید». 

جا دارد از دکتر غلام رضا رضا، داکتر محمد کاظم مقصودی، داکتر محمد آصف لعلی،داکتر عبدالله راستین،داکتر علی محمد سلیمی دوکتور قربانعلی افضلی، داکتر عصمت نبی زاده و تمام پرسونل شفاخانه مدرن، به‌خاطر معاینه دقیق و حوصلمندی و حمایت دلسوزانه شان از زخمی ها تشکری نماییم.
عمرتان پر برکت باد.

ساعت یک امروز، در شفاخانه ایمرجنسی ملاقات بود، با آقای امیری، آقای فروزان و دوست دیگر به آنجا رفتیم.
فایزه حالش خوب بود هرچند جراحت متعددی دارد و دستش هم شکسته، زمانی که دیدم کنار فامیل خود گریه می کرد، از قضا او نواسه یک همکار سابقم بوده و با دیدن فامیل آنها این پیوند انگار عمیق تر شد. پدرش معلول است و فایزه، بیشتر از خود نگران پدر و خانواده اش بود. برایش قول دادم مردم و انسان های خیر همراه اش خواهند بود.

اسدالله و مختار سر حال و شاد بودند، و هر دو امروز و فردا رخصت می شوند. و این خوش ترین خبری بود که امروز شنیدم. انرژی ام را برای ادامه راه بیشتر ساخت.

جالب ترین صحنه امروز، ملاقات با یک زخمی بود که تا حالا پیدایش نکرده بودیم. او یک پشتون بود و پسر یکی از نماینده های برحال پارلمان، اولین سوال او این بود:

«استاد مدبر حالش خوبه؟،»

دومین حرف او بیشتر روی قلبم تاثیر گذاشت، می گفت:

«من یک ماه باید بستر باشم. (تقریبا بخش اعظم گوشت طرف راست بدن اش را از دست داده و شکستی هم دارد.) و بعد از یک ماه هم شاید دیگر خانواده ام اجازه ندهد دشت برچی بروم و درس بخوانم من چکار کنم؟» در چشم و چهره این نوجوان نگرانی موج می زد، برای او قول دادم: «حتما راهی می سنجیم.»

گفت: «اگر خانواده ام اجازه نداد به شما زنگ بزنم کمک می کنید؟،»

گفتم: «چرا که نه،» خوشحال شد و به همراه اش گفت: «شماره شان را بگیر.» گفت: «من آنجا ثبت نام کردم چون همیشه شاگردان این کورس بالا ترین نمره کانکور را می گیرند من هم می خواهم نمره بالا در کانکور بگیرم.» حرف هایش صادقانه و معصومانه بود، نگرانی از عدم ادامه درس، در آن کورس تنها حرفی بود که از اول تا آخر به زبان می آورد. و چند بار تاکید کرد کاری کنید من از درس عقب نمانم و دوباره آنجا درس بخوانم قول دادم و جدا شدیم. دلم آنجا بین نگرانی هایش جا مانده او پشتون است و در کنار یک هزاره درس خواندن برایش افتخار است. کاش بگذارند کنار هم با هم آسوده زندگی کنیم.

بعد از ملاقات با آنان، از ساعت پنج الی هشت شب با زخمی ها در شفاخانه مدرن سپری شد و برای امروز این دست آورد خوبی بود. و کمی خاطر جمع شدیم، هر چند هنوز زخمی های زیادی هستند که شناسایی نشدند و نگران صحت آنها هستیم.

لحظات بعد از آن را کنار خانواده داود رفتیم و کمی درد دل کردیم. 

و برای ختم یک روز سخت و پرکار دوست داشتم شکریه را ببینم ساعت ۹ شب شفاخانه علی اباد رفتیم، گویا منتظر بود. درست مثل من که برای دیدن اش شوق داشتم. مادرش گفت: «امروز نیامدی چشم انتظار بود گفت چرا یگانه نیامد.» اینجاست که می گویند دل به دل راه دارد. بی خود نیست دوستش دارم. برایش گفتم: «به‌خاطر ویزا باید تا ختم رخصتی صبر کنی هر چند همچنان تلاش می کنیم.»

و اما، خبر خوش تر، علی سینا سرحال و شاداب بود. و با انرژی صحبت می کرد. گفت: امروز قدم زده تا حیاط شفاخانه رفته و برگشته، نمی دانید چه حس خوبی داشتم، با هر خنده و صحبت کردن اش جان تازه می گرفتم و تمام خستگی امروز ام به پایان می رسید. خدا را شکر. 

روز به پایان آمد و امروز فرصت نشد، بقیه زخمی ها را در امنیت و استقلال ملاقات کنیم؛ ولی زنگ زده جویای احوال شان شدیم.

جا دارد از آقا امیری گرامی و جناب فروزان به‌خاطر زحمات فراوان شان تشکری کنم. ممنون تان.

چره‌های زیادی در بدن زخمی ها وجود دارد. یکی از چهره‌ها که بیرون کشیدن آن مشکل ساز نبود از بدن یک زخمی بیرون کشیده شد.

ما با هزاران درد و تعصب و بی عدالتی شجاعانه و سربلند زندگی کردیم، نسل دانایی با صدها چره در بدن قوی تر از گذشته دوباره درس خواهند خواند.

عزیزانم منتظر حضور دوباره و قدرتمند شما هستیم. 

عکس چره یکی از زخمی ها