محمد جـواد ســلطانی از جمـله اسـتادان برجسته‌ی دانشـــگاه ابن سـیـنا کابــل، به مدیریت دکتر احمدی است. وی در زمـــینـه جامـــعه شناسـی تحصیل کرده، تخصص دارد. اینک پــس از سـقوط یا تسلیم دادن رژیــم کـا بـل به ریـاسـت اشــرفــی به طالبان به استرالیا مــهـاجر شده است و مقـــیم شـهر سیدنـی می باشـد. او در فــن سـخنرانـی نه تنــهـا سـخنران فصـیح وشـایسـته‌ای اسـت؛ بــلـکه سـخن فــهم و ســخـن شــناس  نیــز است. متـن زیر در واقــع، از جـملـه یادداشــت ایشــان بــرای یک سخـن رانـــــی بوده است. نـگارنــــده در آغـاز امسـال ســفـری به شهـــرهـای سیدنی و بریزبین داشتــــم و در ضمــن تـوفیــق رفــیقم گشـت تا شـــــبی از نـزدیک در منـزل ایشـان مــلاقـات و صحبت‌هایی  داشــته باشیم. البته، در زمیــنـه‌هایـــی مختلف صحبت کردیم و از نظــرات ایــشان اسـتفاده بردم. در اخیر آقای سلطانی متـــنی را نیــــز به عـــنوان «عــصـــر ویــرانـه» در اختـیارم قـرار داد تا در بامــیان نیـوز نــشر کـــنم. امیدوارم پس از مدتی که این مثنوی تعطیل بود، توسط مدیر تخنیکی آن ادامه یابد و آخرین متن نباشد که در بامیان نیوز به‌روز می‌شود؛ اما به فرض تعطیل، نشر این نبشته، به‌عنوان حسن ختام خواهد بود و به نظر نگارنده متنی است در خور دقت و الهام بخش. ح.ر.

« نمونه دیگر ھم به سال ١٣٧۵ و دوران رھبری آقای کریم خلیلی در بامیان مربوط می‌شود. در این سال کتیبۀ از یکی از گورھا در یکاولنگ، آن گونه که گفته می‌شد به صورت تصادفی کشف شده بود. در این سال‌ھا ھیچ اثر و نشانی از این کتیبه‌ نیست. خوب است تا ایشان در قید حیات ھستند، سرنوشت این میراث بی بدیل کشور و سرزمین ما روشن شود. ایشان بفرمایند که این امانت تاریخی را کجا کرده‌ اند؟»

عصـر ویرانه

2018 ,30 May

محمد جواد سلطانی استاد دانشگاه ابن سینا كابل

[متن ایشان با این پرسش آغاز می‌شود.] مـا در چـه وضــعـی قـرار داریـم؟ بـه بــیان دیـــکر وضـــــع اکنون ما چــیست؟ این وضـــــع را با چـه ویـژیـگــی یا ویـژگـــی‌های دارای اعــتبار و فـراگـیر مــی‌توانیم توصیف کنیم؟ من تلاش می‌کنم به این پرسش‌ها در حـــــد مقـــــدرات خــودم پاسخ دهـم. برای من پـــیچــیدگی‌ھای این موضوع تا حـــدی قابــل فـــھم است و از دشــواری ھای چــــنین امــری نــیز آگاه ھستم. با این ھـمه راھـی جــز قــدم گــذاشــتن در ایــن مـــسیر تاریــک و ناھــموار نمی بیـــنم. البتـه چـــیزھای را کـــه مــطرح خواھم کرد ایده‌هـای بــسیار ابـــتدایـــی نا پخته اســـت و تــا غلبـه بر ظـلمـت دھشــتناک کــنونی راھــــی درازی در پیـش اســت .

من مــی‌کــوشـــم با استفاده از مــفـھوم «عصـر ویـــرانـه» عــھد کنــونـــی را تـوصــیف کــنم.  بــه‌نـــظر مـن، عــصرما، «عصر‌ویرانــه» اســت. ویــرانـه مـــشھودتـرین پدیدار روزگار ما است. منــظور من این است. عــصر ویرانه، فـــراگـــیر تــرین واقعیـــتی زمانیی است کـه مــا در آن قـــرار داریــم.

ایـــضاح دلالت‌ھای مــفھوم »عصــر ویرانــه»  آن گونـه کـه من در نـــظر دارم، نـــیازمند این اســـت کــه سه مــوضوع مــھم را بــه مـثابـه پیــشفرض در گــفتار کنــونی در نــظر بــگیرم:

اولــین پــیشفرض ایــن اســت کـه بداھت‌ھا، اصــول جـزمــــی و قطعیت‌ھای امــروزی خـــود را تعلــیق کـــنیم. تـنھا چـیزی کـه قـابــل تـردیـد نیــست این اسـت کـه همه چیز در مــعرض پرســش انتــقادی قـرار دارد. یـــعنی تردیـد در مــفروضـــات کـه برای مـا چــونان امــر بدیـھی بـه نــظر میر‌سند. تــفکر در وضــع کـــنونی، مــستلزم التــفات و عـــطف توجـه بـه باورھای یـــقینی مـا اســت اگر به ھر دلیلی نتــوانــیم از برساختــه‌ھای فــرھــنگی و تاریـــخی مـوجود عـبور کــنیم، امـکان تــفکر بـه وضــع کنــونی وجـود نخواھد داشــت. مــراد مــن از تـــردید در جزمیت‌هـا، حـوزۀ عــام از اصـــول، بنــیادھــا و مــفروضات اســاسی را دربر می‌گـیرد کـه زندگی امروز ما بر آنھا بنــیاد گذاشته شده است. بپذیریـــــم کــه ھـــیچ چـیزی بـیرون از ساحت خـرد و انــدیـشه انسان وجود ندارد و باور بــه این اصل کـه ھـر چــیزی در دایرۀ پرسش قرار دارد. این تردید باید ھمۀ ساحت‌ھای وجــودی مـا را در بر گیـرد. بـه تعـبیر کارل یاسپرس ما باید جسارت »پرسیدن»  از چیـزھایی را پیـدا کنیم کـه تا ھـنوز مــورد پرســش قـرار نــداده ایـم. سـخن‌ھایی را بر زبان بیاوریــم کـه تا کنون نگفته‌ایــم و نشنــیده ایــم. لازمــه این امــر این اســت کـه امــر انــسانی را چــنان امر انــسانی محض در نظر بگیریم، یعنی نگاه از موقعیت یک امر تاریخی.

دوم:  پذیرش این واقعیت کــه  اسلام سیاسی” به عنوان یک “راه حل” مطرح در چند سدۀ اخیر، به  بنبست رسیده است. حکومتھای اسلامی در آغاز برای ما حیثیتِ” آرمان شھرھایــی را داشت کـه رستگاری، عدالت، مــعنویت و ارزش‌ھای بــرین انــسانی را برای جامعـــــــه‌ھای اسـلامی بـه ارمـغان مــی‌آورد؛ اما تجربــــه‌ی انـضمامی ما در چند سدۀ اخیر، دردناک و ویران کننده است. این موضوع به قدری روشن است کــــه ما را از ھر نوع استدلالی بی‌نیاز می‌سازد.

اسـلام ســیاسی از آفــریدن مــعنویت، اخــلاق، مــدارا  و  بــه سامان کــرد ِن اوضـاع پریــشان تــمدن و فــرھنگ اســلامی ناتــوان بود. جــوھر و سرشــت اسـلام سـیاسی را دو چیز تشکیل مــی دھد و ھـمین دو چــیز سـبــب می‌شود کــــه اسـلام ســـیاسی از یـک تجربۀ دھـشتناک و تباه کـننده فــراتر نـرود .

این دو عبارتند از: اتکا به  قدرت برهنـــه و خردستیزی یا بیخردی.  تجربه‌ اسلام سیاسی در سده هــای اخیـر نــشان می‌دھد که تــمام گـروه‌ھای وابستـه بـه این ایـدئولــوژی بـه صورت جنون‌ آمیز و قـــساوتباری از زور استفاده کرده اند. انواع گوناگون از قصاوتھا و بی‌ر‌حمیھای بیحد و مرزی که گاھی فراتر از تصورات ماست، توسط این گروه‌ھا و نظام‌ھای سیاسی حامل این ایدئولوژی اعمال شده است.

اسلام سیاسی، جریان خردستیز است. در گفتار سیاسی دینی، خرد انسانی و اصول و آموزه‌ھای آن جایگاھی ندارد. از این نظرگاه، نمی توان و نباید به  خرد انسانی به  مثابه یک مرجع عام و جھان شمول اعتماد کرد. علاوه براین، اسلام سیاسی با علم اروپایی نیز نگاه خصمانه و ھمراه با شک و تردید دارد.«حدیث«  و »زور« برای آنھا ھمه چیز است. اسلام سیاسی مانند انسانھای بدوی و اولیه، تمام پیچیدگی‌ھا و رازھای سترگ انسان، جھان و ھستی را با چند نقل قول ساده و ابتدایی برای خود و پیروان خود قابل توجیه و فھم می‌سازد. اسلام سیاسی دستگاه فکری است که  به »ساده سازی«  همه چیز می‌پردازد. شاید و به احتمال یکی از علت‌ھا و رازھای جذابیّت اجتماعی این جریان نیز »ساده‌ سازی«  است. این گزاره ھمه چیز را در این مورد برملا می‌سازد که گروه‌ھای تروریستی تکفیری به استناد آن ھزاران انسان را دریده اند. » اگر گناھکار  است، مجازات شده است و اگر بی‌گناه است، به جنت می رود.»  سرشت خشونتبار، خردستیزی اسلام سیاسی و دشمنی آنھا با علم مدرن، ھم گفت‌وگو با این گروه‌ھا را به امر ممتنع مبدل کرده است و ھم رھایی یا آزادی را گفت‌وگو نیازمند اصول و قواعد عام و مورد پذیرش ھمگان است. و خواستگاه این اصول و مبانی مشترک، یا خرد بشری است و یا علم، چیزھای که این گروه‌ھا با آن‌ھا خصومت آشتی‌ناپذیر دارند. از حیث دیگر تجربۀ رھایی به میانجی خرد و علم ممکن شده است. ھم چنان که تقدیر این گروه‌ھا با بردگی و اسارت رقم خورده است، دیگران را نیز برده‌ھای چشم و گوش بسته می‌خواھند. شھـر آرمانی اسلام سیاسی، دنیای برده‌ھای نابینا و گریزان از عقل و دانستن است. وقتی خرد، علم، گفت‌وگو و رھایی ممکن نباشد، انسانیّت ناممکن است .

پیشفرض سوم: امتناع تجدد است. سرنوشت «تجددخواھی‌» یا «سودای عصری » شدن در جھان اسلام و به طور خاص در افغانستان نیازمند پرداختن جداگانه است. اجمال موضوع این است که تجدد و اسلام سیاسی ھر دو برای ما چیزی جز دردناکترین تجربۀ شکست نبوده است. تامل در ماھیت چھار دھه جنگ در افغانستان خیلی چیزھا را بر ما روشن میسازد. در سالھای اخیر شاھد جنگ خاورمیانه بودیم. جنگ کثیف و خفت باری که خاورمیانه را به آتش کشید و ھنوز ھم شعله‌ھای آن زبانه می‌کشد و به درستی نمیدانیم که تا کجاھا کشیده خواھد شد. عقل روشنگری، عقل فاجعھ‌ھای سھمگین بود. ھمان گونه که  نظریه پردازان مکتب فرانکفورت و در کل آن چه به عنوان «ادبیات فاجعه» مشھور شده است، شرح و تفسیرکرده اند، روشنگری ھمان «درخشش فاجعه‌» است. عقل تجددی، ھمخ چیز انسان را لخ کالا و سود فروکاستخ است. اگرچخ وجوه فاجعه‌بار عقل تجددی، در حالت‌ھای گوناگون از ارزشھای مدرن و اھداف انسانی استتار شده است؛ اما درخشش فاجعه‌ھای برآمده از آن، رخدادی نیست که نگاه‌ھا را متوجه خود نسازد. خاورمیانه و میراث معنوی چندین ھزار ساله‌ی این قلمرو تمدنی را اسلام سیاسی و تجدد اروپایی به آتش کشید. گفته می‌شود که اسلام سیاسی واکنشی به نظامھای سیاسی مدرن است که  بارزترین شاخصه‌ھای آن فساد و ناکارآمدی است؛ اما گروه‌ھا و جریان‌ھای وابسته به اسلام .سیاسی از گروه‌ھای متجدد و لیبرال فاسدتر اند .

من به این پیشفرض‌ھا به ایجاز و اختصار اشاره کردم، تا مدخلی را برای فھم وضع اکنون ما در اینجا و اکنون تمھید کنم. وقتی از بنبستی به نام اسلام سیاسی و امتناع تجدد سخن می‌کنیم، به این معنی است که در جستجوی راھی دیگری ھستیم، فراسوی این دو ھیولای تباھی .

سرزمین ما، سرزمین ویرانه‌‌ھا است. ما تا چشم گشودیم، خود را در لابلای ویرانه ھا یافتیم.  با ویرانه‌ھای و در ویرانه‌ھا زندگی کردیم، بی‌آن که به سخن ویرانه‌ھا گوش بسپاریم و در پی شنیدن رازھای مدفون در توده‌ھای درھم ریختۀ آوارھا باشیم. ویرانه‌ھای سیستان، ویرانه‌ھای بلخ و غزنه، طخارستان، ویرانه‌ھای قطغن و بامیان وبدخشان، ویرانه‌ھای گوزگانان و غورات و ھری ویرانه‌ھای سیستان. در میان ویرانه‌ھای موجود، «سیستان تاریخی» بیش از قلمروھای دیگر از نظرھا پنھان مانده است. تمدن گمشدۀ که اکنون از یادھا رفته است.  به گواھی منبع بسیار معتبر تاریخی چون کامل ابن اثیر «سیستان» یا «سجستان» در آغاز لشکرکشی عربھا »بزرگتر از خراسان و مرزی گسترده‌تر و دورتر از آن بود.« سیستان پیش از لشکرکشی عربھا، یک حوزۀ تمدنی با پیشینۀ درخشان بود. نویسندۀ بی‌نام و نشات «تاریخ سیستان» می گویی:« بر منبر اسلام به نام ترکان خطبه کردند، ابتدای محنت سیستان آن روز بود.» منظور او لشکرکشی محمود غزنوی است. بسیار از منابع دیگر ویرانی سیستان را به لشکرکشی مغول‌ھا نسبت می‌دھند؛ اما درستتر این است که بگویم «ابتدای محنت سیستان سال ٢٣ ھجری بود که پای لشکر عرب به این وادی تمدنی باز شد.»  در نیمه نخست قرن اول عرب‌ھا بارھا با اھالی سیستان جنگیدند

بار اول در زمان خلیفۀ دوم در این مرحله سیستان توسط عبدالله ابن عامر گشوده شد. سیستان بعد از یک جنگ خونین و سپردن بسیار کسان خویش به بردگی، »خراجگذار« لشکر پیروز شدند. و اندک زمانی بعد از آن سیستانی‌ھا، از پذیریش آیین جدید سرباز زدند. و در سال ٣١ ھجری بدست ربیع ابن زیاد «مشھور به گرازدندان» دوباره گشوده شد. این تمرد برای اھالی سیستان با «کشتگان ھنگفت» و  «ھزار غلام بچه با جامھای ز ّرین در دست»  پاسخ داده شد.  به تایید منابع معتبری چون الکامل ابن اثیر و تاریخ طبری، دوران امارت «عرب گرازدندان» یک نیم و در برخی منابع دیگر مانند بلاذری، دو و نیم سال طول کشید، ھرچه بود او در این مدت از ساکنان سجستان «چھل ھزار سر را برده کردند».  محنت سیستان را در این سال‌ھا پایانی نبود. بار دیگر جانشین او ربیع ابن زیاد در زمان خلافت علی، آھنگ
سیستان کرد و سھم او از غارت سیستان «دو میلیون درھم و دوھزار بردۀ»  دیگر بود.  یکی از رجزخوانان عرب در مورد سیستان گفته به:  بشارت ده سجستان را به گرسنگی و جنگ و به آمدن ابن فصیل و راھزنان عرب که نه از زر سیریشان بود و نه از سیم.»  منظور از ابن فصیل والی علی ابن ابی طالب بر سیستان است.

من کمی بیشتر بر ویرانه ھای سیستان مکث کردم. به این دلیل که این ویرانه‌ھا از یادھا و خاطره‌ھا رفته اند. امروز بر ویرانه‌ھای این حوزۀ تمدنی، مزرعۀ افیون و مرگ و ترور پدیدار شده است. سیستان امروز، کنام اھریمن شده است. ھمان اھریمنی که روزگاری، مرزبان سیستان در چھرۀ عرب گرازدندان دیده بود .

ویرانه‌ھای بلخ: این شھر را خود داستان دیگری است. از نظر بارتولد «شھر بلخ را باستانی ترین شھر بزرگ حوزۀ آمو دریا» و مرکز مدنیّت باختری می‌داند. منظور از بلخ، بلخ امروزی نیست. بلخ حوزۀ تمدنی و فرھنگی بزرگی بوده است که سرزمین‌ھای آن سوی جیحون را نیز در بر می گرفته است. بارتولد می‌گوید:«بلخ و معبد نوبھار آن را اعراب در زمان عثمان خلیفه و به روایت دیگر در عھد معاویه منھدم و ویران ساختند.»  بعد از عرب‌ھا نوبت مغول‌ھا و لشکر چنگیز بود که بلخ را ویران کند. ابن بطوطه در سفرنامۀ مشھورش می‌گوید:» بلخ به کلی ویران شده بود؛ لیکن منظرۀ شھر چنان می‌نمود که گویی ھنوز آبادان است.« نویسندۀ کتاب فضایل بلخ (ابوبکر، عبدالله واعظ بلخی) با نقل قولی می‌گوید: «اھل آسمان، شھر بلخ را شھر خون می‌خوانند. و روا بود که چنین باشد که در این عھد نزدیک، زیادت از بیست نوبت به ھمین سبب خراب شد.»

ویرانه‌ھای بامیان:  تا اول قرن ھفتم میلادی دارای یک تمدن درخشان و یک کانون معنویت بود. منابع تاریخی نشان می‌دھد که اھمیت این شھر به گونه‌ای بود که بلخ را نیز تحت شعاع قرار می‌داد و بلخ از طریق انتساب به بامیان شناخته می‌شد. تعبیر» بلخ بامی « به کرات و به تفاریق در متون و منابع تاریخی گوناگون تکرار شده است. در بامیان ویرانه‌ھای چندین لایه وجود دارد. این یعنی این که در بامیان دوره ھای گوناگون تمدنی وجود داشته است. بامیان درتاریخ با » عظمت مکان و کثرت اموال و خزاین و وفور معادن و دفاین« شھرۀ آفاق بوده است». بامیان شھر پرستش و جایگاھی برای تذھیب و اخلاق و معرفت بود. در این شھر ھزاران عبادتگاه وجود داشته است که شب ھا ھزاران مشعل فروزان در دل کوه‌ھا شعله می‌کشید و شھر از تشعشع این مشعلھا نورانی بود. شما این تصویر خیال انگیز بامیان را با تاریکی امروز آن مقایسه کنید، برخی چیزھا از رھگذر این مقایسه روشن خواھد شد. مجسمه‌ھای حیرت انگیز بامیان ما را از ھر سخنی در مورد بامیان بی‌نیاز می‌کند

حوزۀ تمدنی بامیان در دورۀ اسلامی و استیلای لشکر عرب، رو بع محنت گذاشت. صورت‌ھا و دستھای تندیس‌ھای که شاھکار انسان در تاریخ بود، در ھمین دورۀ تخریب شد. و این تخریب‌ھا تا روزگار امارت ملاعمر ادامه داشت. یعنی در دورۀ نزدیک به یک و نیم ھزار سال، ھرکه دستش رسید به این شھر زخم زد و حتی بر ویرانه‌ھا و آثار باستانی و تاریخی آن نیز رحم نکردند.

به ویرانه‌ھای غزنین، طخارستان، گوزگانان، غورات و ھرات اشاره نمی‌کنم. غزنین که این روزھا زیر بار بیداد و فراموشی از نفس افتاده است. اگر عمری بود، به آنھا در فرصتی دیگری ادای دین خواھم کرد. در اینجا منظور من تنھا این بود که به ویرانه ھا به مثابه امر التفات برانگیز توجه کنیم.  به سخن آنھا گوش بسپاریم و رازھای نھفته در آنھا را برای شناخت خود، رازگشایی کنیم .

من این نکته ھا را به اجمال اشاره کردم تا به فراز و فرودھای تمدنی در این حوزۀ توجه بدھم.  من در این اشارت‌ھا به اقتضای فرصت دورۀ خیلی مھم کوشانی، تمدن‌ھای باختری و اوستایی را . مسکوت گذاشتم که برخی از آنھا تا ابتدای لشکرکشی عربھا برپای بودند.

ما تا اینجای کار ویرانه ھا را در چند معنی تفسیر و درک می‌کنیم. بخ عبارت دیگر ویرانه‌ھا برای ما دارای چند معنای بسیار رایج و مشھور است :

نخستین:  چیزی را که ما در باب ویرانه ھا می‌دانیم ویرانه ھمچون «آیینۀ عبرت» است. . ھمه  آن قصیدۀ معروف خاقانی را در بارۀ ویرانه ھای مدائین شنیده‌ایم :

ھان ای دل عبرت بین! از دیده عبر کن! هان

ایوان مدائن را آیینۀ عبرت دان!

معنای دوم  در زمان‌ھای بعدی و تحت تاثیر دگرگونی‌ھای ناشی از انقلاب صنعتی، توریسم و به تعبیر داریوش شایگان «فاحشه ھای فرھنگی»  به‌وجود آمد. و ویرانه‌ھای ما جذابیّت‌ھای توریستی پیدا کرد و سوژە‌ای شدند برای سرگرمی جھان‌گردان عمدتا اروپایی. با مرور زمان گروھی دیگری به جھانگردان افزوده آمد یعنی قاچاقبران اشیای باستانی. گسترش این دو پدیده یعنی توریسم و قاچاق، ویرانه‌ھا را به کالای تجاری سودآور مبدل ساخت و ویرانه‌ھا ماھیت اقتصادی پیدا کردند. در افغانستان؛ اما نه دیده عبرت بین وجود داشته است و به دلیل جنگ‌ھای دوامدار توریسم نیز رونق چندانی نداشته‌ است. بنابراین تنھا چیزی که به صورت گسترده و تحت ھر شرایطی وجود . داشته است، قاچاق آثار تاریخی بوده است. اگر دلالت‌ھای این ویرانه‌ھا را فراتر از نظام دلالت که بر آگاھی ما تحمیل شده است، درک کنیم و از معانی و اشارت‌ھای رایج ساختارشکنی کنیم، واقعیت‌ھای تلخ و دھشتناکی در برابر ما سر برخواھد کشید.  این امر مستلزم بازتعریف «ویرانه» است. من می‌کوشم به اجمال به برخی از این دلالت‌ھا و معانی اشاره کنم :

آگاھی: نخستین دلالت مفھوم ویرانه از دیدگاه که من دنبال می کنم، تمدن است. ویرانه‌ھا بقایایی از تمدن‌ھای است که اکنون وجود ندارد. این امر به ظاھر ساده و پیش‌پاافتاده به نظر می‌رسد؛ اما اگر اندکی بیشتر بخ آن تامل کنیم، ماجرا تا حدودی متفاوت می‌شود. تمدن تجلی انضمامی و پدیداری »آگاھی« است. بنابراین یکی از معانی بنیادی ویرانه‌ی، آگاھی است.

انسان‌ھا به میانجی آگاھی، با جھان پیرامون خویش و از جمله «خو ِد آگاھی یا حالت آگاھی» وقوف پیداکرده اند. آگاھی امر دردناک است. یعنی انسان‌ھا وقتی دھشت‌ھا و تباھی‌ھای روزگار و زمانه‌اش آگاه می شود، درد می‌کشند. به ھر میزان که سطوح آگاھی بالاتر می‌رود و ھرچه عمق وگسترۀ آگاھی بیشتر می‌شود، انسان آگاه بیشتر درد می‌کشد. یعنی درد انسان نیز بیشتر و عمیق‌تر می‌شود .

در اینجا دردکشیدن ذھنی مورد نظر است. نھ درد عاطفی. اگر نھ از حیث عاطفی برخی از جانداران دیگر نیز درد می‌کشند. ما تا بھ یاد میآوریم، در جھان پر از بیرحمی و ستم و فاجعه‌ھای پی‌درپی زیسته ایم؛ اما کمتر درد را احساس کرده‌ ایم. یا کمتر درد داشته ایم. درون ما پر از آرامش است.  بسیاری از ما (توجه کنیم که  نگفتم ھمه ‌ما)  وقتی در برابر پدیده‌ھا و کردارھای ناانسانی از خود واکنش نشان می‌دھیم، بیشتر نوعی ریاکاری اجتماعی و فرھنگی است. نه از سرِ دردی ناشی از آگاھی حداکثر ماجرا این است که عاطفه ما درد می‌کشد. نه ذھن ما درد عاطفی تاحدی سرشت آناتومیک دارد.  درد عاطفی با درد برآمده از آگاھی تفاوت دارد. آگاھی سرشت بشری محض دارد؛ اما درد عاطفی در گونه‌ھای دیگری از موجودات زنده نیز قابل مشاھده است. فی‌المثل گاوھا یا فیل‌ھا یا گوسفندان نیز درد عاطفی دارند .

در نگاه فیلسوفان کلاسیک و نیز فیلسوفان مدرن، لوگوس مرز میان انسان و حیوان است. یعنی لوگوس یک تمایز اساسی و بنیادی میان انسان و موجودات دیگر ایجاد می‌کند. گذشته از آن در رھیافت پدیدارشناسان مانند مارتین ھایدگر، به جای لوگوس فھم عنصر بنیادی متمایز کننده است. چه لوگوس و چه فھم در ھر دو صورت چیزی که مھم است، آگاھی است.

زبان/  خط و کتابت: دومین دلالت ویرانه است. به تعبیر ھوراس شاعر نامدار روم «انسانھا در آغاز انبوه بی‌گفتار و فرو رتبه» بودند. این موجود به کمک زبان به «جان‌سخنگو» و عالی مرتبه مبدل شد. البته به سختی می توان زبان و آگاھی را به روشنی از ھم دیگر تفکیک کرد. زبان ما را قادر می‌سازد که از جھان آگاه شویم و از طریق تعبیر، واقعیت‌ھا و پدیده‌ھا را به ساحت سخن و آگاھی منتقل سازیم. وقتی ھنوز ھم و بعد از ھزاران سال از گوشه گوشه‌ھای این ویرانه‌ھا، کتیبه‌ھای مختلف کشف می‌شود، نشان می‌دھد که ما در گذشته‌ھای بسیار دور و به تعبیر کارل یاسپرس«در دورۀ محوری»  به مرحلھ‌ای تمدن وارد شده بودیم.  یک نمونه از این کتیبه‌ھا ھمین اواخر از ویرانه‌ھای بامیان قاچاق شده بود که از سر تصادف، کتاب بدست پلیس .افتاد .

نمونه دیگر ھم به سال ١٣٧۵ و دوران رھبری آقای کریم خلیلی در بامیان مربوط می‌شود. در این سال کتیبۀ از یکی از گورھا در یکاولنگ، آن گونه که گفته می‌شد به صورت تصادفی کشف شده بود. در این سال‌ھا ھیچ اثر و نشانی از این کتیبه‌ نیست. خوب است تا ایشان در قید حیات ھستند، سرنوشت این میراث بی بدیل کشور و سرزمین ما روشن شود. ایشان بفرمایند که این امانت تاریخی را کجا کرده‌ اند؟

اگر لوگوس نقطۀ جدایی انسان از موجودات دیگر است، خط و کتابت مرز میان تمدن و بدویت است. انسان با خط و کتابت یک گسست واقعی را در تاریخ تجربه کرده و وارد یک مرحلۀ دیگر شده اند. در واقع، خط در کنار علم، نظام سیاسی یا اقتدار، ابزارسازی یا شیوه‌ی معیشت، معنویت و اخلاق و معماری از عناصر بنیادی ھر تمدن است. تاریخ با خط آغاز شده است. اگر کسانی در صدد این است که از سابقه تاریخی و تمدنی خود سخن کند، مھم‌ترین آن زبان و کتابت یا آثار مکتوب است. بلخ، بامیان، سیستان، غزنه، غورات، ھری و گوزگانان سرزمین کتابت و کتاب بوده است.

ویرانه‌ھا نمادی از علم، دانایی، شیوه‌ھا و ابزارھای تامین معیشت، معنویت و اخلاق و در نھایت سامان سیاسی و اجتماعی است. بدون علم و بدون سازوکارھای تولید ثروت، بدون معنویت و اخلاق و در نھایت در نبود یک سامان سیاسی، نه بلخی ممکن بوده است و نه بلخ بامیکی و نه سیستان و غزنه و نه ھیچ چیزی دیگری .

خشونت: ویرانه آشکارترین نشانه‌ی»خشونت«  است. آنھم خشونت در مقیاس‌ھای وسیع. اگر پارۀ از حوادث و رویدادھای طبیعی را آپوخه کنیم، ویرانه‌ھای یادشده ترجمۀ از خشونت ویرانگر است. خشونتِ که سده‌ھا و قرن‌ھای متوالی بدون وقفه جریان دارد. خشونت و تباھی امروز، امتداد از یک خشونت تاریخی است که ھمه چیز ما را ویران کرده است. خشونت در مقیاس‌ھای بزرگ، نه در حد کشتن چند نفر، یا خرابی چند شھر، خشونت در وسیعترین سطح ممکن. خشونت سیستماتیک و با پشتوانه مشروعیت دینی  غارت فراگیر. ویرانه با غارت فراگیر در ارتباط است. یعنی ویرانھ نشاندھندۀ غارت ھمھ جانبھ است. بھ بیان دقیقتر ویرانھ جای غارت شده است. از نظر تاریخی، خشونت، غارت و ویرانی بھ صورت ھمزمان روی داده است. منظور این است که به آسانی نمی‌توانیم میان آنھا از حیث زمانی تفکیک قایل شویم. نخستین ویرانی‌ھا و نخستین غارت‌ھا با لشکرکشی‌ھای گوناگون به این قلمرو آغاز شده است.

من پیشتر به »خراجگذارشدن اھالی سیستان « اشاره کردم. در دوران لشکرکشی‌ھای عربھا، به عناوین گوناگون دارایی‌ھا، ثروت‌ھا، ذخایر ارزشمند مادی حوزهھای تمدنی یادشده، غارت شد.

عناوین غارت:

بت: فی‌المثل، مجسمه‌ھا و تندیس‌ھای طلایی و آزین شده توسط سنگھای گران‌بھا به عنوان بت” تخریب و به مراکز خلافت‌ھای اموی و عباسی انتقال داده شدند. شما در ادبیات فارسی با مفھوم» بت سیمین« آشنایی دارید.

مفتوح‌العنوه: دست‌آویز بعدی، مفھوم فقھی بود. یعنی «مفتوح‌العنوه» این مفھوم در مورد تصرف سرزمین‌ھای که به زور نظامی از ساکنان آن گرفته شده بود، اطلاق می‌گردد. با این استدلال که چون این جای را ما به زور تصرف کرده‌ایم، پس مالک آن ھستیم. زور به‌عنوان مبنای مالکیت مشروع !!!

خراج:  در ظاھر یک نوع مالیات است؛ اما اگر به آنچه در متون و منابع تاریخی آمده است، دقت کنیم، خراج در آغاز کمتر به یک ضابطۀ معقول و محاسبه شده مقید و مشروط بوده است. فکر می‌کنم در متون تاریخی برای نخستین‌بار «ابن خردادبه» که خود یکی از درباریان دستگاه خلافت عباسی بود، در کتاب ارزشمند «المسالک و الممالک» در این زمینه با آمار و ارقام بسیار روشن حرف زده است. می‌دانیم که در قرن‌ھای اولیۀ اسلامی، دانش جغرافیا به دلیل کارکردھای نظامی و اقتصادی آن حائز اھمیت زیادی بود. [اکنون نیز جغرافیا در این زمینه کاربرد راهبردی دارد]. این کتاب در نیمۀ اول قرن سوم نوشته شده است. در طول قرنھای متمادی، ھمانگونه که رجزسرای عرب به  سیستانی‌ھا بشارت داده بود، از آن طرف «راھزنان عرب» چون سیل سرازیر می‌شدند و در بازگشت با کاروان‌ھای از سیم و زر به خانه بر می‌گشتند. ما نه به ماھیت خراج اندیشیدیم و نه راز و رمزھای «بتان»  را دانسته شدیم، در مقابل کوشیدیم که این دو مفھوم را به حوزۀ زیبایی شناسی و سخن ادبی منتقل کنیم. شعرھای حافظ و سعدی و  بیدل و عراقی و تمام شاعران بزرگ پارسی پر است از استعاره‌ھای خراج و بت.

خراج چونان منبع درآمد ثروت‌ھای بادآورده که عرب در رویاھا نیز نمی دیدند، در اندک زمانی خود آنھا را رویاروی ھم قرارداد و این بار آتش جنگی از نوع دیگر زبانه کشید. این بار جنگ بر سرِ کفر و ایمان نبود. جنگ بر سر تصاحب اموال غارتی بود. جنگ بر سر تصاحب دارایی‌ھای مردمان این حوزه‌ھای وسیعی سرشار از ثروت، البته رویدادی دور از انتظار نبود. چون ھمان گونه که بارتولد به استناد منابع تاریخی تصریح کرده است، این جنگ از اساس و بنیاد نیز جنگ برای دینداری نبود. به گفتۀ بارتولد در ترکستاننامه «گفته‌ھای مورخان روح زمان را روشن می‌سازد و شکی باقی نمی‌گذارد که فاتحان فقط به انگیزۀ کسب مال و غنیمت و شھرت و نام جنگ می‌کردند» و دین از لحاظ ایشان واجد اھمیت اندکی بود.

در طول بیش از چند قرن در قلمرو ھای فتح شده سامان سیاسی وجود نداشت. و به تعبیر بارتولد و باز ھم در کتاب »ترکستان نامه» تمام این سرزمین‌ھا توسط «امرای نظامی و تحصیل‌دارھای خراج» اداره می‌گردید. چون ھمه  چیز در خراج فرو کاسته شده بود. یا در واقع خراج ھمه چیز بود. در تاریخ مشھور است که سعید ابن عبدالعزیز وقتی از سوی دستگاه اموی والی خراسان شد، کوشید با مردم با تساھل و مدارا رفتار کند، این سلوک سیاسی او خشم دستگاه خلافت را .برانگیخت و او در میان عرب‌ھا به «خذینه»  یعنی «کدبانو» مشھور شد . وقتی سعید ابن عمر به جای سعید قبلی ردای ولایت پوشید، از شدت بدرفتاری‌ھا و ناتوانی از پرداخت مال‌ھای سنگین، ناچار به ترک سرزمین خود شدند و عرب‌ھا تمام دارایی‌ھای آنھا را صاحب شدند .

مستند تاریخی دیگری که نشان می‌دھد عرب‌ھا پروای دین نداشتند و تنھا در پی غارت بودند، این است که در ابتدای قرن دوم وقتی اشرس به امارت این خطه رسید، به ترویج دینداری از راه تبلیغ کوشید. او گفته بود که «نیروی مسلمانان در خراج است»  با این وجود او گفته بود که تازه مسلمان‌ھای را که نماز می‌خوانند و سورۀ از قرآن را قرائت می‌توانند از خراج معاف کنند. به اشرس گفت شد که » مردمان بومی اسلام آورده‌اند، مسجد و عبادتگاه ساخته‌اند و کسی باقی نمانده است که از آنھا خراج ستانده شود. یعنی «ھمه عرب شده‌ اند». او در جواب گفت: «از ھمه‌ی کسانی که پیش از اسلام آوردن خراج گرفته می‌شد، خراج گرفته شود».  ھمه ما داستان آن بانوی محتشم بلخی را شنیده‌ایم که وقتی در بلخ چیزی برای پرداختن نمانده بود، لباس تن خود را برای خلیفۀ اسلام در بغداد فرستاد. خلیفه، آن روزھا مثل خلیفه‌ھای امروز بی‌آزرم نبودند، پیراھن را باز پس فرستاد و گفت: «این خاتون ما را جوانمردی و سخاوت تعلیم کرده است».

خریدن جان خود:  یکی از منابع مھم لشکر فاتح این بود که زندگی برخی از اسیران را به خود او می‌فروختند.  در تاریخ ھزاران نمونه از این نوع معامله ثبت شده است. البته، عرب‌ھا این ھمه را به تنھایی نکردند.  در تمام این دوره‌ھا ھمپیمان‌ھای محلی داشتند .

در تاریخ اسلام، تضاد میان تفکر عقلی و استدلالی و تفکر حدیثی-فقھی بسیار مشھور است. به  نظر می‌رسد در این منازعه چیزی که از نظرھا دور مانده است، ماھیت ھژمونیک سیاسی و اقتصادی ماجرا است. دور از نظر نیست که در پس ترویج اندیشۀ اخباریگری، منافع بزرگ اقتصادی نھفته است. اگر اخبار گوناگونی که را در تمام زمینه‌ھا وجود دارد، به مثابه یک گفتار مرجع در نظر نگیریم، بسیاری از غارت‌ھا و ویرانگری‌ھا، فاقد منطق عقلی و بشری جلوه خواھند کرد. علاوه براین ساختن خبر ھمیشه امر ساده و در دسترس بوده است. ھمه چیز را از این طریق به آسانی می‌توانستند ساده کنند. خبر «سازوکار مشروعیت ساز و توجیھی»  ھژمونی عربی بر سرزمینھای فتح شده بوده است.

افسونزدگی:  ما در ابعاد گوناگون دچار افسون زدگی ھستیم. به جای اتکای به خرد بشری و به جای سود جستن از تجربه‌ھا، آن چیزی که «آگاھی در دسترس»  ما را تشکیل می‌دھد، نیروھای مرموز و موجوداتی با قدرت فوق بشری است. در عصر ویرانه نشانی از خرد و تعقل نیست. ھرچه ھست توھم است. جادو است. فقط یک جامعه و انسان افسون زده می‌تواند با این توھم مسخره زندگی کند که پیشوایان دینی آنھا به تمام علوم و رازھای جھان آشنا باشد؛ اما آن را در جایی ننوشته باشند. یا آن جامعه در ھزاره سوم میلادی بی‌سواد باشد. جامعۀ که مدعی تمام علوم ازلی و ابدی است، خودش اسیر توھم و اسیر طبیعت باشد و قدرت دگرگونی و تصرف آنھا در طبیعت از حد و اندازه‌ھای اقوام ماقبل تاریخ فراتر نرفته باشد. انسان و جامعه‌ای که از علم و خرد برخوردار باشد، ھیچ نیازی به تکفیر ندارد. ھمه  این چیزھا نزدیک به یک و نیم ھزار سال ادامه داشته است. در این خلال ھمه چیز از دست شده است. حتی ویرانه‌ھا نیز باقی نمانده است.

ویرانه‌ھا «شانه‌ی وضعی است که در آن تفکر نیست. جای که تفکر وجود نداشته باشد، آیندۀ»  نیز وجود نخواھد داشت. جای کھ در آن گذشته و آینده وجود نداشته باشد، انسان وجود ندارد. .عصرویرانھ، عصر غیبت انسان است

با این امید و آرزو تمام می‌کنم که همه ما «جسارت به کاربردن عقل خویش را پیدا کنیم.» با غزالی، به غزلخوانی و غوغای دیگر.