خرگوش سفید کوچک

 حسین حلامیس (عبدالعدل دای فولادی)

 شماره سوم عصری برای عدالت

خـرگـوش سفـید کـوچـک

شب بود. طوفان، پیهم قرار و آرام را ازهمه چیزمی گرفت. حیوانات، درها و پنجره های خانه هایشانرا محکم بسته بودند تا طوفان بگذرد و جنگل آرام بگیرد. طوفان سال یکبار و در فصل خزان به جنگل می آمد و تا صبح ادامه می یافت. حیوانات دراین شب طوفانی بیدارمی نشستند و درخانه ها مادرکلانها نواسه هایشانرا به گرد شان جمع می کردند و این قصه را برای انها می گفتند:

 

یکی بود یکی نبود؛ آنگاهی که عدل نبود یک خرگوش سفید کوچک بود و مادرش که در تاریک ترین کنج جنگل زندگی می کردند. از وقتیکه خرگوش توان به خود دیده بود با مادرش کارمی کرد ولی همیش به این فکر بود که چرا کار آنها زیاد و مشکل است. مادرش می دید که پسرش چند روزاست که غمین و افسرده است. فکر کرد شاید از خستگی کار است. اما به رویش نمی آورد و به پسرش چیزی نمی گفت. زیرامی دانست که پسرش در هرحال او را تنها نمی گذارد. وقتی شب به خانه آمدند خرگوش از مادرش پرسید: مادر، پدرم کجاست؟ مادرش جواب داد: خوشت می اید که سوال کنی تا حال عرق بدنم…خرگوش سفیدکوچک نگذاشت مادرش حرف بزند و سوالش راتکرارکرد: مادر، پدرم کجاست؟ چرا برایم راست نمیگوی؟ چشمان مادرش را اشک گرفت. خرگوش سفید کوچک گفت: مادر، من میدانم که تونمی خواهی چیزی بگویی، اما…مادرش حرف او را قطع کرد و گفت: قول بده که وقتی راز را برایت گفتم به کسی نگویی. خرگوش سفید کوچک گفت: قول میدهم، مادر!

مادراشکهایش را پاک کرد و گفت: مصیبت از روزی شروع شد که کارها را در جنگل تقسیم کردند. دراوایل خوب بود، سلطان خودش میان جنگل می گشت و کارها را مراقبت می کرد. وقتی می دید کسی کاری برایش سنگینی می کند، کاری دیگری به حد توانش برایش می سپرد. همه خوش بودند، کسی کارش عقب نمی افتاد و زندگی در جنگل با نظم به پیش می رفت؛ اما، ناگهان سلطان کنج اطاقش را قایم گرفت و دیگر تابه امروزکسی رویش را ندید، برایش دربان و نگهبان مقررکرد، این کارباعث شد که کارکسانی که به نگهبانی و دیگرامور سلطان گماشته شدند برعهده ی دیگران بیفتد… چندی نگذشت که پیغام رسید سلطان تصمیم گرفته است کارها را در جنگل تعویض کند. راستی همان طور شد. نگهبانان می آمدند و می گفتند: فلانی تو بعد ازاین کارت را بسپار به فلانی وکار او را تو انجام بده. همین گونه کارها را عوض می کردند، بلاخره روزی به خانه ی ما آمدند و به پدرت گفتند: که توخرگوش به حکم سلطان از این به بعد کارت را بسپار به فیل و کارفیل را توپیش ببر! پدرت برافروخته شد و گفت: آخر قضاوت کنید. بروید به سلطان بگوید من چگونه می توانم کارفیل را پیش ببرم؟ نگهبانان گفتند: سرت برتنت سنگینی می کند خرگوش؟ حکم سلطان همیشه برعدل است!

پدرت افسرده گشت اما چاره نبود. چند روز هردو باهم کارفیل را پیش می بردیم. اما کاریک روز او را ما به یک ماه انجام داده نمی توانستیم. پدرت تصمیم گرفت نزد سلطان برود و موضوع را به او بگوید. صبح بود که رفت و دیگر هرگز برنگشت. چند روز که گذشت مجبورشدم خودم بروم نزد سلطان و احوال پدرت را بپرسم. به مشکل خودم را نزد سلطان رساندم و گم شدن پدرت را برایش نقل کردم. خندید و گفت: و ارخطا نباش من شوهرت را به مسافرت فرستاده ام، و قتی برگشت نزد خودم و ظیفه اش می دهم. خوشحال شدم و آمدم به خانه، دیگر برای کار نرفتم تا روزی نگهبانی آمد و گفت: توچرا سرکار نمی روی؟ گفتم: سلطان شوهرم را نزد خودش وظیفه داده و او را به سفر فرستاده است. نگهبان گفت: سلطان امرکرده تا آمدن شوهرت به کارت ادامه بده. من از همان لحظه به کار ادامه دادم و پدرت دیگر نیامد. وقتی چند بار دیگر نزد سلطان رفتم مرا از دهن در جواب دادند و بار اخیر که رفتم گفتند: سلطان می گوید دیگر نیا، هروقت شوهرت آمد خبر می شوی!

خرگوش کوچک وقتی حرفهای مادرش را شنید گفت: پس او را کشتند؟ مادرش فوراً دستش را بردهان خرگوش گذاشت و گفت: دیگر این حرف را نزنی احوال بسیار زود به سلطان می رسد، تو هنوز بچه ای. صبح که شد باز خرگوش با مادرش سر کار رفت. پهلو به پهلوی مادرش کارمی کرد، مگر خوشی و راحتی اش را هروز بیشتر از دست می داد. با گذشت هر روز دلسرد تر کار می کرد و مادرش نمی دانست چرا پسرش اینطورشده است. چند روز دیگر که گذشت مادرش فکر کرد حال پسرش خوب نیست. صبح روز بعد وقتی خرگوش می خواست سرکار برود مادرش گفت: پسرم، تو برای چند روزی درخانه باش. خرگوش کوچک گفت: نه مادر من ترا تنها نمی گذارم. مادرش گفت: چیزی که من گفتم همان کن. من می دانم تو چه باید بکنی؛ وقتی تو نبودی کی همرایم کار می کرد؟ خرگوش کوچک غمین شد و به فکر رفت، بعد از لحظه ای از مادرش پرسید: مادر تو چطور با این قدرکار زنده مانده ای؟ مادرش گفت: عادت کرده ام. در اوایل برای من هم مشکل بود. خرگوش کوچک گفت: این زندگی به چه درد می خورد که به آن عادت بگیرم؟ مادرش گفت: این حرف را نزن. خرگوش کوچک گفت: چرا مادر، من نمی خواهم با این زندگی عادت کنم. مادر ش با اندکی عصبانیت گفت: تنها ما نیستیم. حال ای قانون شده است که ضعیفان… خرگوش کوچک نگذاشت حرف مادرش تمام شود و گفت: هیچکسی پیدا نشد که بگوید این قانون غلط است. مادرش گفت همه گی می دانند صحیح و غلط کدام است، اما زندگی شانرا بیشتر از تو دوست دارند! خرگوش کوچک گفت: مادر ما زندگی نداریم که آنرا دوست داشته باشیم. مادرش برافروخته شد و گفت: تره به ای حرفها چه؟ گفتم به خانه باش. چند روز کارکردن شیطان را به پوستت جاداده. تا خرگوش کوچک چیزی خواست بگوید، مادرش حرف اورا نشنید و از خانه بیرون شد. خرگوش کوچک به فکر فرو رفت. میان خانه گشت و قدم زد. دلش تنگ بود. از خانه بیرون شد و دهن دروازه نشست، سرش را میان دستانش قائیم گرفت و باخود گفت: مگرنمی شود کسی برود و این احوال را به سلطان بدهد؟…

دخترسنجاب که از راه می گذشت، صداکرد: چراسرت را گرفته ای، سردرد داری؟ خرگوش کوچک سرش را بلند کرد و با لبخند گفت: نه، مادرم مرا برای کار نبرد و خودش تنها رفت. دختر کوچک سنجاب گفت: مادر و پدرمن چند شب است که به خانه نیامده اند، کار می کنند، بیا باهم به گردش برویم. خرگوش کوچک گفت: باشد برای روز دیگر، حالا برو دیدن پسر قاقم که مریض است. سلام مراهم برسان. با دخترسنجاب خدا حافظی کرد و به سوی خانه گرگ روان شد. در راه وقتی از مقابل خانه فیل می گذشت. فیل که برسکوی مقابل خانه اش نشسته بود. با صدای رگ دارش صدازد: او هوی چوچه خرگوش کجا می روی، چه حال داری؟ خرگوش کوچک گفت: حال خوردن و چاق شدن! فیل گفت: مرا می گوی؟ خرگوش کوچک گفت: من کاردارم، تو بیکار جورنمی آییم. فیل گفت: از اندازه دهانت کلا نتر حرف می زنی. خرگوش کوچک گفت: گناه کار کلانی است که به عهده داریم … تو به اندازه کارخورد می اندیشی و می گویی. فیل دست و پایش را گم کرد، عصبانی شد و فریاد زد: چی می گوی و مقصدت چیست تخم حرام؟ خرگوش کوچک گفت: مقصدم این است که برایت مصروفیتی پیدا کن و راه گیر مباش. فیل به دویدن شد و گفت: صبرکن، میدانم این حرفها را کی برایت یاد داده! خرگوش فرار کرد و فیل از عقب او صدازد: همه می دانند که تو تخم پدرت نیستی!…

خرگوش فرار کرد و خود رابه خانه گرگ رساند. پسرگرگ با بی میلی از خانه اش بیرون شد و پرسید: اینجا برای چه آمده ی چرا وارخطایی؟ خرگوش کوچک گفت: می خواهم بروم نزد سلطان، می دانم پدرت سرنگهبان است، برایش بگو که به من اجازه دیدن سلطان را بدهد. پسر گرگ گفت: با این سن وسالت چه برای سلطان داری که بگویی؟ خرگوش کوچک گفت: می خواهم حرفهایم را تنها برای سلطان بگویم و او را از رازبزرگی که در جنگل است آگاه بسازم، البته به تکرار بگویم که این راز باید تنها برای خود سلطان گفته شود! این را گفت وبه خانه برگشت و منتظر مادرش نشست.

فیل وقتی نتوانست خرگوش کوچک را بگیرد، رفت نزد مادرش. مادرخرگوش از فاصله دور دانست که فیل بر افروخته و عصبانی است. فوراً شکستن شاخه ها را رها کرد و خود را آماده مقابل شدن با فیل ساخت. مگر فیل توجه نکرد وگفت: بیوه خرگوش این تخمت را بسیار خوب یاد داده ای! مادر خرگوش سفید با عجله پرسید: چرا، چه کار کرده؟ فیل گفت: آمده بود به خانه ام و گفت بیا کارت را پس بگیر. مادرخرگوش گفت: بد کرده، به او چه غرض. فیل گفت: گوش کن چه می گویم، کار سلطان را خود سلطان می داند و عدلش هم به خودش مربوط است. پسرت را بفهمان که این فضولی را در بین جنگل نکند. اگرسرش را دوست داری، دهانش را بسته کن. مادرخرگوش با عجزگفت: همین بارشما به کسی چیزی نگویید، من خودم جزایش را می دهم. فیل برگشت که برود، دوباره رویش را گشتاند و گفت: قسمی ادبش کن که سرش به تنش بیارزد، ورنه جداکردنش بسیار ساده است.

فیل رفت و مادر خرگوش کوچک با عجله شاخه ها را جمع کرد و به سوی خانه اش روان شد. راه را با تندی طی می کرد. درنظرش همه جاتاریک می نمود، جز راهش هیچ جای دیگر را نمی دید. باهمین حال به خانه اش رسید و داخل شد. دید پسرش آرام وغمین نشسته است. وقتی خرگوش کوچک مادرش را دید، با عجله از جایش برخاست و پرسید: مادر چه شده که… مادرش چیغ کشید و گفت تو باید بدانی که چه شده؟ خرگوش کوچک پرسید من؟… مادرش پرسید: کی به تو گفت بروی خانه فیل و برایش بگوی کارش را دوباره پس بگیرد. خرگوش کوچک گفت: من به خانه فیل نرفتم، هرچه او به تو گفته دروغ گفته. مادرش پرسید: تو به او چه گفتی؟ خرگوش کوچک جواب داد: من به خانه گرگ می رفتم، فیل صدازد که بیا حرف بزنیم. گفتم مثل او وقت ندارم. گفت حرفهای کلان می زنی، گفتم تقصیر کارکلان است که انجام می دهم. او قهر شد فحش داد، خواست مرا بگیرد، من فرار کردم، همین… مادرش با عصبانیت پرسید: تو خانه گرگ چه می کردی که رفتی، خبر نداری که رفتن به خانه او خطر دارد؟ خرگوش کوچک گفت: رفته بودم برای من اجازه بدهد سلطان را ببینم. با شنیدن این حرف مادرش خیال کرد سقف خانه بر سرش پایین ریخت. گریه اش گرفت سرش به چرخ آمد همه دنیا در نظرش تاریک شد. آهسته نشست، اما خودش را بروی زمین محکم نتوانست. خرگوش کوچک مادرش را محکم گرفت. مادرش آرام بود و اشک می ریخت. این حالت او تا دیرها ادامه یافت. خرگوش کوچک به کلی خسته شده بود. آنقدرخود را گنهکار احساس میکرد که به مرگش راضی شده بود. بلاخره مادرش به حرف آمد و گفت: تو چرا به حال من رحم نمی کنی، دلت برای تنهایی من نمی سوزد؟ خرگوش کوچک گفت: غم زندگی تو تمام وجودم را می سوزاند مادر. مادرش گفت: می دانی رفتن نزد سلطان نتیجه اش چیست؟ باز تو به کجا رسیده ای؟ خرگوش کوچک گفت: همه چیز را می دانم. اما، مادر فکر کن، زندگی یعنی اینکه تا آخرعمر در آن جان بکنیم؟ مادرش گفت تو برایم یاد نده همه چیز را می دانم. اما این را هم می دانم که تمام امیدم در این زندگی تو هستی. اگر تو نمی بودی شاید من دق مرگ می شدم. گوش کن پسرم توبزرگ شده ی و بزرگترمی شوی، کارم را با من نصف می کنی، دیگرمن چه کمبود دارم؟ خرگوش کوچک گفت درست می گوی مادر. اما چرا پدرم پیش سلطان رفت؟ چون دید عدل از پهلوی کار رفته است. مادرش گفت: چه کارتوانست، فقط خودش را نیست کرد. خرگوش کوچک گفت: نه مادر، پدرم با من است، هر روز برایم می گوید، که زندگی یک صفت دارد و آن خوشبخت زیستن است و میان خوشبختی و زندگی حد وسطی وجود ندارد، باید برای یک زندگی خوشبخت زندگی بدبخت را فداکرد. مادرش با هیجان گفت: توچه می گویی پسرم؟ خرگوش سفید گفت: بلی مادر، ما هیچ وقت خوشبخت نبوده ایم و تا همین قانون کار باشد امید خوشبختی هم نیست. ماهرروز به جای زندگی می میریم، اما به رخ نمی آوریم…فیل هم می گوید زندگی، ماهم می گویم زندگی، سلطان هم می گوید زندگی؛ مگر این زندگی چند رنگ دارد مادرکه هرکس به گونه ی به آن چسپیده است؟ مادر، زندگی یک رنگ دارد و آن خوشبخت زیستن است و خوشبختی همان عدالت است.

به همین گونه خرگوش و مادرش صحبت می کردند. مادرمی کوشید تا پسرش را از رفتن به نزد سلطان منصرف سازد. اما، پسرش قبول نمی کرد، مادرش می گریست، اما پسر گویی اشک مادر را نمی دید. در بیرون هواه تاریک شده بود. درسیاهی جنگل هر نقش سیاه و تاریک می نمود. طوفان باشدت بادرختان گلاویز شده بود. برگهای درختان می ریختند و با باد به دیوارها و پنجره های خانه ها می خوردند. ناله و زوزه طوفان و شرشر برگها، باهم یکجا می شدند و چون هیولای موهوم در میان جنگل می پیچیدند و می گشتند و هیبت سنگین شب را قوت می بخشیدند. خرگوش سفید کوچک برخاست و رفت دهن پنجره ایستاد و بیرون را نگریست. همه جا سیاه بود. دوباره برگشت و گفت: امسال زمستان زود رسید مادر! مادرش حرف نزد و خرگوش باتلخی گفت: و هنوز برای خود وقت پیدا نکرده ایم. مادرش باز حرف نزد و در فکر بود.

ناگهان صدای گامهای سنگین به درون خانه نفوذ کرد. مادر با عجله ایستاد و جانب پنجره حرکت کرد. هنوز به پنجره نرسیده بود که در وازه خانه به شدت کوبیده شد. خرگوش کوچک و مادرش هردو بسوی دروازه رفتند. مگر قبل از رسیدن آنها دروازه با یک فشار محکم و خشن باز شد و نگهبانان سلطان داخل شدند. خرگوش و مادرش بهت زده ایستاده ماندند. جانب خرگوش سفید کوچک رفتند با خشونت اورا گرفتند و گفتند: اگر بخواهی بچه گی کنی و با پای خودت نیایی امر سلطان است که جابجا سرت را جداکنیم. مادر قدرت ایستادن را درخود نمی دید. اما دوید، مقابل نگهبانان ایستاد و گفت: او نمی داند چگونه احترام بزرگان را کند. تقصیر از من است که به او یاد نداده ام. یکی از نگهبانان او را با پایش از جلوش پس زد و گفت: تو باید خوش باشی که پسرت با این سن و سالش افتخار دیدن سلطان را می یابد. مادر خرگوش کوچک با آنها یکجا از خانه بیرون شد. ولی آوازی را شنید که گفت: اگر سلامتی پسرت را می خواهی برو خانه و منتظر باش.

مادر، مفهوم این تهدید را می دانست. برجایش ایستاد. اشکهایش بدون وقفه برگونه هایش می ریختند. لحظه ی نگذشت که نگهبانان و فرزندش در میان سیاهی شب گم شدند. اندکی بعد فریاد بلندی او را تکان داد که گفت: مادر، اشکت را پاک کن، ما اشک مرگ را برای زندگی ریخته ایم، بخند مادر… اما صدا به یکباره گی خاموش شد. خرگوش کوچک بر روی زمین افتاده بود، نگهبانی که بالا سرش ایستاده بود به گرده اش زد و گفت: ایستاده شو صدایت را نکش و راه برو.

باد وحشیانه آنها را به عقب می کشاند، برگها و خاک به رخ وسینه آنها می خورد. بعد از لگدی که نگهبان به پوزه خرگوش کوچک زده بود، خون از پوزه نازک و سفید او چک چک به زمین می چکید و وزش باد درد زخمش را زیاد تر می کرد. طغیان باد در فضا همه چیز را به شور آورده بود. در میان همین طغیان و شورشی که طوفان به پاه کرده بود، یک نگهبان از عقب و دیگرش از جلو خرگوش کوچک داخل احاطه زیست سلطان شدند. سلطان را احوال دادند و بعد از لحظه ای خرگوش سفید کوچک را نزد سلطان بردند.

وقتی خرگوش کوچک داخل اطاق گردید از همه اولتر چشمش به سقف و دیوارهای اطاق افتید که همه از پوست همنوعان او پوشیده شده بود. چشمش به زیر پایش افتید، دید فرش اطاق نیز از پوست حیوانات است. تکان خورد پایش را از روی پوست سموربرداشت. اما نمی دانست کجا بگذارد. هرکجا که پاه می گذاشت بر وجود همنوع خود پاه گذاشته بود. احساس می کرد که همه وجودش را آتش گرفته است و می سوزد. دردی جانکاه را درقلبش احساس می کرد،پاهایش می لرزید. درهمین حال نگهبانی که در عقبش ایستاده بود، محکم به پشت اش زد و خرگوش به روی افتید و رویش را پوست نرم سمور نوازش کرد، همزمان آواز نگهبان را شنید که گفت: تعظیم کردن را کسی برایت یاد نداده؟ سلطان از ابتدا که خرگوش داخل اطاق شده بود از عقب میزش ساکت و آرام خرگوش و حرکاتش را می پائید. وقتی دید خرگوش کوچک توان مقاومت ندارد، صدایش بلند شد و گفت: آرامش بگذار. نگهبان تعظیمم کرد و یک گام به عقب گذاشت. خرگوش کوچک برای اولین بار به چهره سلطان خیره شد. سری بزرگ با یال های دور گردن، چشمهای بزرگ و خونی شیر هیبت و حشیانه داشت. نگاه هش را از چهره سلطان برداشت و به جانب نگهبان گشتاند. سلطان مفهوم این نگاه خرگوش را فهمید و خطاب به نگهبان کرد و گفت: برو بیرون. نگهبان تعظیم کرد و با تردد گام به عقب گذاشت. خرگوش کوچک گفت: مطمئن باش، سلطان به تنهایی قادراست سرم را از تنم جداکند! نگهبان با خشم نگاهی به خرگوش کوچک انداخت، باردیگر به سلطان تعظیم کرد و خارج شد.

سلطان نگاهش را از خرگوش کوچک و پوزه پر از خونش بر نمی داشت. درهمین حال گفت: بگو چه رازی در جنگل و جود دارد؟ خرگوش کوچک گفت: زندگی سلطان پر راز تر از زندگی جنگل است! سلطان پرسیدمقصدت چیست؟ خرگوش کوچک جواب داد: می بینم که سلطان آنقدر زندگی برای همنوعانش نداده که زندگی را آز آنها گرفته است! سلطان با خشونت تکرارکرد مقصدت را بگو! خرگوش کوچک گفت: مقصدم این است که زندگی سلطان مرموز تر است. می بینم که برای سلطان دیوارمرگ هم نوعش از حیات همنوعش در جنگل عزیز تر است! سلطان به کلی عصبانی شد و با تندی پرسید: بگو در جنگل چه رازی است که تو خبر داری؟ خرگوش کوچک گفت: بزرگتر ازاین رازکدام است که سلطان، برای حفظ راز زندگی اش هر راز دیگر را با خون همنوعش می شوید؟ سلطان از شدت خشم می لرزید و می خواست از جا یش برخیزد، مگر منصرف شد، لحظه ی سکوت کرد. چشمهایش آنقدر سرخ و خونی شده بودند که گوی تمام خون و جودش در کاسه های چشمانش جمع شده است. در حالیکه چشمهایش را به چشم های خرگوش دوخته بود آهسته و سنگین گفت: پرسیدم از چه رازی در جنگل با خبری؟ خرگوش کوچک گفت: راز نیست سلطان، شکایت از قانون است! برای ما این قانون کاری بالا تر از توان است. سلطان خود خوب می داند که چقدر قوت وقدرت اش را برای ایجاد نشدن راز و بستن گوش و دهن همنوعان من مصرف می کند. سلطان آتشی شد و با مشت محکم بر روی می ز زد و گفت: بس کن دیوانه احمق! خشم و جود سلطان را به لرزه درآورده بود. نمی توانست حرف بزند و خونسردی خرگوش کوچک حالش را بدتر می کرد. لحظه ای با سکوت گذشت. خرگوش وقتی دید، سلطان از شدت عصبانیت آوازش بیرون نمی آید. گفت: من می خواهم که سلطان بگوید چرا در قانون کار جنگل عدالت نیست؟ شیر که تمام و جودش به رعشه افتاده بود، با آوازگرفته ازخشم گفت: اگر راز را برایت گفتم، دستورمی دهم که سرت را نیز از تنت جداکنند! و با تمام توانش صدا زد نگهبان. نگهبان که از ترس می لرزید داخل شد و تعظیم کرد. سلطان گفت: جلا را بگو آماده باشد. نگهبان تعظیم کرد و با عجله خارج شد. شیر رویش را طرف خرگوش کوچک که مصمم استاده بود کرد و گفت: حال قولم را ثابت می کنم! خرگوش سفید گفت: همنوعان من همه، قبل ازهمه این سخن را دانسته اند که سلطان ویارانش قول و سخن ندارند! شدت خشم باعث شد که شیر چشمهایش را ببندد و دندانهایش را بر روی هم بفشارد، دستش را به زیر گلویش برد و گفت: پس ببین!

خرگوش سفید کوچک دید که شیرنقاب را از رویش برداشت و چهره خوک پیر وحشی نمایان گشت و به سویش خندید. خرگوش کوچک را مات زد و نا خود آگاه چند قدم به عقب برداشت، پشتش به دیوارچسپید، دستانش پوست ملایم همنوعش را لمس کرد. خوک پیر دوباره نقاب را به سرش گذاشت و صدا زدک جلاد! کفتار داخل شد، تعظیم کرد و گفت: بفرماید سلطان! سلطان دستور داد: سرش را بزن. خرگوش سفید کوچک به خود نیامده بود که سرش به دست جلاد ماند و تنش کف اطاق افتید. جلاد با عجله تن نرم خرگوش کوچک را که خون گرم از آن جاری بود برداشت، تعظیم کرد و خارج شد.

هواه تارک و سیاه بود. طوفان همهمه بزرگی را در جنگل برپاه کرده بود. با تمام توانش همه چیز را درهم می کوبید و می شورانید. جلاد با تن سر بریده شده ای خرگوش کوچک به حیاط حویلی سلطان قدم گذاشت. خون از سر و تن خرگوش کوچک بر روی زمین می ریخت. جلاد سر خرگوش کوچک را به زمین انداخت و شروع کرد به جدا کردن پوست از تن او. سر خرگوش که چشمهای شفاف و روشنش در آن نیمه بازمانده بود، بر روی زمین لولید و فکر ناگفته اش با لولیدن از سرش بیرون شد و به دست طوفان افتاد و طوفان سال یکبار، در فصل خزان این سخن ناگفته خرگوش کوچک را با خود درهمه جا می چرخاند و می چرخاند و بر فراز جنگل می آورد، تا هیچ کسی فراموش نکند و هم به یاد داشته باشند که: تا نقاب بر روی سلطان است. خیانت، جنایت و جلادی پر رونق است.
بر گرفته از آدرسِغلام سخی حلامیس